برگشتم. ممنون از تشویقهای بی امان . بالاخره آن همه خواهش و تمنا مرا از رو برد که برگردم. دیگر نخواستم جامعه ادبی را منتظر نگه دارم.... هه هه. ... کمی خودفریبی بد نیست. چرا همه اش بقیه گولمان بزنند .
همین چند هفته پیش تولد سی سالگی ام بود و با کمال تاسف ، خودم هم دارم خیلی به این سن نزدیک می شوم. شاید همین روزها به خودم بیایم و احساس کنم سی ساله ام. حسی که توی دبستان درباره معلمهایم داشتم. معلمهایی با سن حوالی سی سال که به نظرم پیر می رسیدند. پیر از این جهت که فکر می کردم دیگر از آن بزرگتر نمی شوند و اتفاق مهمی – مثل ما که داشتیم درس می خواندیم و چیزهای جدید یاد می گرفتیم- توی زندگیشان نمی افتد.
چه اتفاق مهمی قرار است توی زندگیم بیفتد. مهم نیست چه اتفاقی می افتد ، اگر بتوانم اتفاقی را بنویسم ، حتما مهم است. همین کافیست. خیلی چیزهاست که ننوشته ام و مهم بوده اند. مهم ترینها را هنوز ننوشته ام. همین خودش مهم است پس هنوز امیدی هست توی زندگیم اتفاق مهمی بیفتد. شاید به این زودیها سی ساله نشوم.
امروز دوم مهر بود . مدرسه ها امروز باز شدند. امسال خوشبختانه سرود " صبح است اول مهر" مصداق نداشت و امیدوارم پخش نشده باشد. من از این سرود بی اندازه متنفرم و همان حسی را به من می دهم که شنیدن آژیر وضعیت قرمز و یاد موشک بارانهای جنگ می داد. چه بچگی مزخرفی داشتیم ما. چه نسل بی چاره ای بودیم ما و هنوز هستیم. چقدر تجربه های جمعی دردناک داشتیم. ترس برای همه ، محرومیت برای همه ، فقر برای همه ، جنگ برای همه و حالا شرمندگی و خجالت برای همه. امشب آقای رئیس جمهور سخنرانی دارد و یک بار دیگر قرار است شخصیت پارانوئیدش را به دنیا نشان بدهد. چند سال دیگر ما درباره این دوره چطور فکر خواهیم کرد؟ تابحالش برای من کابوس بوده. این سه سال را می گویم که این پدیده بی نظیر به عنوان حاصل حماقت و بی چارگی مردم ایران سر کار آمده. چطور می خواهیم خودمان را ببخشیم. باورم نمی شود بتوانیم خودمان را ببخشیم. همیشه به خودم دلداری می دهم اگر شاهد رفتنشان باشم ، اگر ببینم بالاخره فرو می ریزند و رسوا می شوند ، به عوض همه این سالها دلم خنک می شود و لذتش ، جای این همه تلخی را می گیرد ولی بعد فکر می کنم جوانی ام چه می شود که وسط این بلوا و آشوب احمقانه تلف شد. فکر کنم قبلا هم چیزهایی شبیه این نوشته ام. جمله هایم به نظرم آشنا می رسد. دارم دوباره و ده باره غر می زنم و شکایت می کنم.
این طور موقع ها نمی دانم چرا یاد یک ترانه می افتم و خیال می کنم شاید بتوانم اینطوری دلم را خوش کنم.
من میگم اینجا رو باختی ، عمری که رفته نمیاد
تو میگی قصه همین بود ، تو یه برگی توی این باد.
پی نوشت : رفته ام قاطی گروه کولی ها . همان گروه کولی های مونیرو روانی پور که یکبار رفتم جلسه شان در یک کافی شاپ توی شهرک اکباتان و از معدود خاطرات شفاف ذهنم است. مونیرو شاید من را یادش نباشد. . این چند وقت هم نخواستم زیاد درباره خودم توضیح بدهم چون دوست ندارم با ذهنیت آن وقتهایش مرا به یاد بیاورد که حدسم این است زیاد خوب نبود. لطف بزرگی هم در حقم کرده که احتمالا خودش خبر ندارد. غیر از اینکه نویسنده بزرگیست ، آدم شناس فوق العاده ای هم هست و غیر از این تشکر خشک و خالی اینجا - دلم می خواهد یک روز ، یک جور خوبی ازش تشکر کنم.