تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

پست قبلی زیادی شخصی بود. حذفش کردم.

یه داستان نوشتم که البته تا حالا اینطوری ننوشته بودم. امیدوارم زیاد افتضاح نباشه.

 


دود ، دود. دود سیگار ، حشیش و صدای بلند موسیقی. یک نفر تنها چراغ سالن را خاموش کرد. حالا تنها روشنایی ویلا ، یکی دو تا لامپ دیواری کم نور انتهای سالن بود . یک نفر سوت زد و دیگری داد زد : ولوم بده. اسی ، ولوم بده.

دختری که کنار آیدا نشسته بود دستش را کنار گوش او گرفت و تقریبا داد زد : همسایه ها شر نشن؟

آیدا همانطور که نشسته بود تکان تکان می خورد. بشکن می زد و به نقطه ای ثابت نگاه می کرد .. سرش را  تکان داد و گفت : نچ

آهنگ عوض شد . تند شد و آیدا  یک دفعه از جایش پرید و هو هو کنان دست زد و وسط سالن رقص دیوانه واری را شروع کرد. چند تا از پسر ها به طرفش چرخیدند و در آن رقص تند با او همراه شدند.

تا آخر آهنگ رقصیدند.  بعد آیدا همانجا کفشهایش را در آورد. با پا به سمت یک صندلی شوتشان کرد و  روی همان صندلی نشست و به پسر کنار دستی اش گفت : یه سیگار به من میدی؟

آنقدر تاریک بود که آنها به سختی همدیگر را می دیدند. آیدا با دست خودش را باد زد. برگشت و دید که پسر  غیب شده. خواست بلند شود و برود که پسر از روبرو پیدایش شد. قد بلند بود و  لاغر. لباسش با بقیه پسرها فرق داشت. خیلی ساده و البته کمی دهاتی به نظر می رسید. یک بسته سیگار  به دست آیدا داد و سر جایش نشست.

آیدا گفت : خودت  نمی کشی؟

پسر گفت : نه.

و فندک را زیر سیگار آیدا گرفت . آیدا سرش را جلو آورد. سیگار روشن شد. کام عمیقی گرفت و همانطور که دودش را بیرون می داد گفت : به. اینکه مالبرو خودمه. هرچند الان حاضر بودم هر آشغالی  بکشم.

پسر لبخند زد و کمی در صندلیش فرو رفت.

یک نفر آیدا را صدا  زد. از جایش بلند شد و قبل از رفتن با پسر دست داد. گفت : مرسی. اسمت؟

پسر گفت :  حسین

آیدا ابروهایش را بالا داد و گفت : بازم مرسی.

 

****

 

حسین به شبه پسرخاله اش اشکان ، که وسط سالن می رقصید. خیره شده بود. حسابی به فکر فرو رفته بود. می دانست که اگر اصرار خاله نبود ، اشکان او را با خودش به این مهمانی نمی آورد. زمین تا آسمان با هم فرق داشتند. اشکان همیشه او را صدا می زد پاستوریزه.

صندلی کنار دستی اش مدام پر و خالی می شد. بیشتر مواقع پسرهای نره غول می نشستند و لبی تر می کردند. گاهی هم دخترهای پر فیس و افاده که تعدادشان خیلی کمتر از پسرها بود. دخترها به او محل نمی گذاشتند. اغلب با هم پچ پچ می کردند و حسین گاهی می شنید که درباره آیدا حرف می زنند. « زیاد هم خوشگل نیستا». « بیشتر خوش عکسه تا خوشگل » و از این قبیل حرفها. اشکان گفته بود که دو تا از عکسهای آیدا برای استفاده در بنرهای تبلیغاتی  یک عطر معروف در دوبی انتخاب شده و آیدا از خوشحالی در پوستش نمی گنجد و این مهمانی که در غیاب پدر و مادر در باغ لواسان برگزارشده به همین مناسبت است.

حسین در دلش دعا می کرد که چراغها را روشن کنند بلکه بهتر بتواند این آیدای افسانه ای را درست و حسابی ببیند. دعایش موقعی که شام را آوردند مستجاب شد.

زنگ که زدند آیدا با همان لباس کوتاه رکابی روی ایوان رفت. چند بار صدا زد جعفر آقا. ولی جوابی نیامد. مدتی صبر کرد و داخل برگشت. به سختی از جالباسی یک مانتو و روسری پیدا کرد. رو کرد به یکی از دخترها که نزدیکش بود و گفت  : شری تو هم بیا. نمی دونم این جعفر چه مرگش شده. چرا نرفت درو باز کنه. 

یکی از پسرها گفت : ماری بذار ما بریم. سنگینه.

آیدا گفت : نه. محلی ین. پسر نیاد تو باغ.

حسین بالاخره آیدا را دید. آیدای کشیده و تراشیده. به شدت ظریف.

***

 

بعد از شام باز هم تاریکی و باز هم دود و باز هم موسیقی تند. سرها گرم شده بود. حسین حالا حسابی تنها شده بود. همه وسط بودند. اغلب پسرها حالشان خراب بود و حسین گاهی مجبور می شد سرش را پایین بیندازد. . آیدا آن وسط تقریباً از دست همه فرار می کرد و مدام می خندید. پسرها از او که ناامید می شدند سراغ باقی دخترها می رفتند. آیدا هربار که خسته می شد روی همان صندلی خالی کنار دست حسین می نشست. پاهایش را ماساژ می داد. کمی مشروب می خورد. سیگاری می کشید و با حواس پرتی از حسین سوال می پرسید : با کی اومدی؟ این سوال را سه بار پرسید .

چی خوندی : این سوال را یکبار پرسد و چون جوابش فلسفه بود در ذهنش ماند.

بچه کجایی را دو بار پرسید. شاید بار اول باورش نشد که حسین از کرج آمده باشد. بار دوم حسین توضیح داد که خانه خاله اش مهمان بوده و اضافه کرد:  خانه خاله ، فرمانیه است.

 

****

 

زمزمه های رفتن بلند شد. دخترها زودتر آماده شدند و با چشم غره و دعوا پسرها را هم راهی کردند. بحث ها بر سر این بود که چه کسی کمتر خورده و می تواند رانندگی کند. اشکان که تقریبا تلو تلو می خورد به سمت حسین آمد و گفت : بریم داداش؟

حسین گفت : من که گفتم باید برم خونه. با آژانس میرم.

اشکان گفت : می رسونمت.

حسین گفت : نه بابا. چه کاریه.

اشکان ساکت شد. دستش را پشت سرش برد و پس سرش را خاراند. حسین  دستی به پشت او زد و گفت : برو داداش. نگران من نباش. فقط خیلی مواظب باش.

حسین کمی ایستاد و به این نتیجه رسید که باید فکری به حال خودش بکند. حال آن جماعت خرابتر از این حرفها بود که نگران رفتن او در آن ساعت شب تا فردیس کرج باشند. به سمت آیدا رفت که روی یک مبل ولو شده بود و با یکی از پسرها حرف میزد. او را که دیدند ساکت شدند.

حسین گفت : آیدا خانم. میشه به آژانس زنگ بزنین؟

آیدا با تعجب به او نگاه کرد: آژانس چرا؟

حسین گفت :  نمی خوام مزاحم اشکان بشم.

آیدا صاف نشست و کمی فکر کرد و بعد گفت : پس صبر کن اول بقیه برن.

حسین لبخند زد.

***

 آخرین گروه مهمانها از در بیرون رفتند. ماشینها را اغلب در کوچه های اطراف پارک کرده بودند. همه جا ساکت شد. آیدا از ایوان به داخل آمد و حسین را دید که ساکت و مظلوم روی یک صندلی نشسته و به روبرو نگاه می کند. خندید و گفت: خوابت نبره.

حسین به طرف او برگشت. آیدا تلفن را از روی پیشخوان برداشت و شماره گرفت. همانطور که یک تکه پیتزای باقی مانده در یکی از جعبه ها را گاز می زد. گفت : علو . اشتراک 74 . صفدری. یه ماشین می خواستم برای ... برای..

و با سر از حسین پرسید کجا؟

حسین گفت : کرج. فردیس

آیدا کمی مکث کرد و گفت : کرج. فر..

چند لحظه به حرفهای آن سمت خط گوش کرد و گفت : دوباره زنگ می زنم.

گوشی را قطع کرد و به حسین گفت : میگه راننده شبشون رفته سرویس. باید ببینن کی برمیگرده.

آنتن گوشی را در دهانش برد و گفت : همیجا باش من برم جعفرو صدا کنم. تو بری من تنها میشم.

حسین در این فکر بود که آیا جعفر آدم مطمئنی است.

 

***

برگشتن آیدا طول کشید. حسین نگران بود که با چطور جعفر آقایی مواجه می شود اما آیدا تنها برگشت.

روی صندلی ولو شد و گفت : جواب نمیده. در  اطاقشم باز کردم. کسی نبود.

حسین پرسید: زن و بچه نداره؟

آیدا گفت : پیره. زنش مرده . پسرشم بابام برده باغ رامسر.

صورتش در هم رفته بود. خمیازه بلندی کشید و به صورت حسین نگاه کرد  و گفت : بیا با هم بریم دم خونش. باغ تاریک بود. ترسیدم وایسم.

حسین بلند شد و همراه آیدا رفت. باغ سیاه بود. پر از اشباح وهم اور درختها .فقط راه سنگی وسط باغ با چراغهای کوچک اطرافش دیده می شد. قبل از در خروجی راه دیگری بود که به سمت یک اطاقک سیمانی می رفت. پشت در اطاقک ایستادند. آیدا چند بار صدا زد : جعفر آقا. مش جعفر.

هیچ جوابی نیامد. حسین به خودش جرات داد و مش جعفر را صدا زد. اما جواب باز هم سکوت بود. آیدا در اتاق را باز کرد. لامپ کم سویی در یک گوشه اتاق روشن بود. فضا آنقدر کوچک بود که می شد اطمینان داشت که کسی در خانه نیست.

آیدا با دلخوری برگشت و به حسین نگاه کرد. لبهایش را بر چیده بود. مثل بچه ای که بزرگترش او را تنها گذاشته باشد. به حسین گفت : نامرد کجا گذاشته رفته؟ بریم تو ویلا. من می ترسم.

از جلوی حسین رد شد و حسین پشت سرش راه افتاد.

داخل ویلا که رسیدند آیدا از بطری داخل دکور خانه برای خودش کمی مشروب ریخت. از حسین پرسید که برای او هم بریزد یا ن. حسین با سر جواب منفی داد. روی مبل نشست. پاهایش را زیرش جمع کرد.   

حسین مردد بود. پا به پا کرد و پرسید : من برم؟

آیدا به صورت او خیره شد و گفت : هوم؟... میشه نری؟

حسین پرسید : می ترسی؟ یعنی بر نمیگرده؟

آیدا گفت: وقتی برگشت برو.

حسین سری تکان داد و گفت : باشه.

چند دقیقه ای همانطور نشستند. آیدا حسابی دمق و گرفته بود. گاهی آه می کشید. گاهی خمیازه. خمیازه های او حسین را هم به خمیازه انداخت.  

سکوت بیش از اندازه طولانی شد. آیدا تکانی به خودش داد و گفت : می تونی امشب همینجا بخوابی؟

حسین جا خورد و ترسی در دلش احساس کرد. نمی دانست جواب درست به این سوال چیست . گفت : نمی دونم. اگه می ترسی. مامان بابا کجان؟

آیدا نگاه عاقل اندر سفیهی به او کرد و گفت : اوه. اون سر دنیا. می مونی یا نه؟

حسین می ترسید بگوید بله.

آیدا به ساعت نگاه کرد. سه و نیم صبح بود.

گفت : دلم شور می زنه. ببین. اتاق من بالاست. یه اتاق هم پایین هست. ولی چیزه.. تو می تونی رو این کاناپه بخوابی؟ من میترسم برم بالا.

حسین برگشت و به کاناپه ای که آیدا نشان می داد نگاه کرد. کوچک بود. شاید به زور تا زانو در آن جا می شد. گفت : باشه. من همه جا راحتم. شما برو بخواب.

آیدا با خوشحالی به صورت او نگاه کرد و لبخند زد. اولین بار بود که به نظر حسین دختر مهربانی به نظر می رسید.

آیدا پشت یک دیوار در انتهای سالن گم شد و چند دقیقه بعد با لباس راحتی خانه ، یک شلوار و بلوز گشاد ظاهر شد. موهایش را باز کرده بود. حالا درست شبیه دختر بچه ها شده بود. شانزده ، هفده یا حد اکثر هجده ساله به نظر می رسید.  برای حسین یک پتو و یک بالش آورده بود. پتو وسط راه دور پایش پیچید و  سکندری خورد. حسین با عجله جلو رفت تا کمکش کند. شانه کوچک و لاغر او را گرفت.

آیدا باز هم لبخند زد و تشکر کرد. پرسید : چیز دیگه ای لازم نداری؟

حسین گفت : نه. ممنون. برین بخوابین. خسته شدین.

آیدا گفت : چقدر مودبی تو. باشه. شب بخیر.

از پشت برای حسین دست تکان داد و به سمت همان دیواری رفت که احتمالا پشت آن یک اتاق بود.

 

***

خودش هم می دانست که خوابش نخواهد برد. به سقف خیره شده بود و فکر می کرد. به آیدای زیبا که به فاصله کمی از او خوابیده بود. همه جا ساکت بود. اما ته آن سکوت ، صدای پچ پچ می شنید. کمی که گذشت صدا بلندتر شد. حالا مطمئن بود که آیدا در اتاقش با کسی حرف می زند. نیم خیز شد. صدا بالاتر رفت. به خودش جرات داد بلند شد و به مست صدا رفت. همانطور که حدس زده بود پشت آن دیوار یک اتاق بود. در چوبی اتاق نیمه باز بود. حالا صدا را به وضوح می شنید. آیدا بود که حرف می زد. اما با تلفن.

صدای بغض دار او را شنید که گفت : جرات دارس اسممو بلند بگو. بگو دیگه اگه نمی ترسی.

سکوت شد و بعد هق هق گریه آیدا را شنید که لابلای گریه می گفت : حالا فهمیدم چرا یهو تصمیمت عوض شد و موندی. عوضی فکر کردی من خرم.

باز هم سکوت شد. فقط گاهی صدای بالا کشیدن بینی آیدا را می شنید. معلوم بود که تلفن را قطع کرده.

حسین با تردید جلو رفت.. فکر کرد اگر آیدا او را دید می گوید که صدای گریه اش را شنیده. از لای در نگاه کرد ، دید که آیدا دمر روی تختش افتاده و صورتش را روی بازویش گذاشته. از لرزش شانه هایش معلوم بود که گریه می کند.

در تردید بود که داخل برود یا نه ولی فکر کرد احتمالا دخترک از دیدن او آنجا می ترسد. برگشت و سر جایش خوابید. در کمال تعجب داشت خوابش می برد که یک مرتبه شبه اندام آیدا را تمام قد بالای سرش دید.

از جایش پرید. آیدا کنار او نشست. تاریک بود و صورتش دیده نمی شد اما نوری از پنجره ، رد یک اشک را روی صورتش روشن می کرد. صدایش لرزید و گفت : بیدارت کدم. من حالم خوب نیست

نفس در سینه حسین حبس شد. چیزی در ذهش می گفت که این دختر به همان منظوری اینجا آمده که خودش از اول شب در دلش آرزو می کرد.

دست دراز کرد و شانه آیدا را گرفت. برایش مهم نبود که او از چه چیزی ناراحت است و چه چیزی اشکش را درآورده. ولی گفت : با کی دعوا می کردی؟ شنیدم گریه می کردی.

آیدا گفت : با دوست پسر عوضیم. با من از دوبی بر نگشت. حالا که زنگ می زنم می بینم با یه دخترس.

حسین نمی دانست چه بگوید. دست آیدا را گرفت و با شصت پره بین انگشتهایش را نوازش کرد.

آیدا پاهایش را دراز کرد. به موازات حسین نشست. سرش کمی به پایین خم شده بود و موهایش توی صورتش ریخته بود. حسین دستش را لای موهای او برد. چانه کوچکش را با دست گرفت و سرش را بالا آورد. دو قطره اشک روی گونه های آیدا چکید و چانه اش لرزید. حسین گفت : هیچ کس ارزش نداره براش گریه کنی.

آیدا خودش را در آغوش او انداخت.

 

***

 

صبح زود ، حسین در تخت آیدا بیدار شد. آیدا گفته بود که نمی تواند روی زمین بخوابد و حسین یادش نبود که چطور تا آنجا آمده اند.

آیدا توی خودش مچاله شده بود. یک پتو بیشتر نداشتند. دیشب کسی حواسش به سردی هوا نبود.  

حسین از تخت پایین آمد. پتو را دولا ، روی آیدا انداخت و مشغول پوشیدن لباسهایش شد. دیشب این اتاق را ندیده بود. اطاقی خالی و دلگیر. فقط یک تخت داشت و یک آینه قدی به دیوار که حسین با اکراه به تصویر خودش در آن نگاه کرد. دیوارها و کف کاملاً سفید بود.

از فکرش گذشت که شاید جعفر برگشته باشد. اگر او را اینجا می دید چه می گفت؟ به طرف باغ رفت تا شاید اثری از برگشتن جعفر ببیند. پیش خودش گفت اگر برگشته باشد بهتر است فرار کنم. آیدا اگر دلش خواست می تواند بگوید که  تنها نبوده. روی ایوان ایستاد اما چیزی ندید که نشانه برگشتن جعفر باشد. فکر کرد اگر همین حالا سر و کله اش پیدا بشود چه؟ کاش از آیدا پرسیده بود که چه می خواهد بگوید. آیا باید آیدا را بیدار می کرد و از او می پرسید؟ اصلا بهتر نبود که برود؟ می توانست بعداً تلفنی از او عذر خواهی کند. تلفنش را از کجا پیدا کند. اشکان ؟

به آرامی از پله ها پاین آمد. روی سنگفرش وسط باغ به راه افتاد. سرش پایین بود و سعی می کرد قدمهایش را درست وسط تخته سنگها بگذارد. کمی که جلو رفت سرش را بالا  آورد و به اطاقک جعفر نگاه کرد و کمی آنطرفتر، جایی که دیشب در قعر سیاهی باغ بود ، کنار یک درخت ، پیر مردی را دید که به تنه درخت تکیه داده و پاهایش را با کمی فاصله از هم دراز کرده است. قلبش در آستانه ایستادن بود. سر جایش میخکوب شد. نه او و نه پیرمرد تکان نخوردند.  صدای تپشهای قلب خودش را می شنید. یک قدم به جلو برداشت. دو قدم ، سه قدم . حالا دیگر اصلاً در تیررس نگاه او نبود حتی اگر سرش را می چرخاند. حدود یک دقیقه همانطور ایستاد. پیرمرد تکان نمی خورد. یعنی خوابیده بود ؟ مرده بود ؟

تصمیمگیری سختی بود ولی سرانجام به سمت پیرمرد راه افتاد تا از پشت سر بالای سرش رسید.  پیرمرد هیچ تکان نمی خورد. تمام مسیر چشم به او دوخته بود. حالا که بالای سرش رسیده بود رنگ سفید مهتابی صورت پیرمرد خبر از مرگ او می داد و دستی که انگار از روی قلبش سر خورده بود و  روی پایش افتاده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 19:19  توسط یک نفر   | 

خانه ، کوچک و حقیر است.  بگو به اندازه یک زیر پله و راهرو کناریش. نعیمه شبها تنگ در آغوش مادر می خوابد و نمی داند چرا خانه بزرگ مادر بزرگ را رها کردند و اینجا آمدند. از وقتی پدر در جنگ کشته شد و نگاههای عمو مهربانتر ، مادر کج خلقتر و زندگی سختتر شد. بنیاد شهید ، مثل یک فرشته مهربان قرار است آنها را نجات بدهد. بنیاد ، بنیاد ، ذکر همه روزهای مادر است. بنیاد قرار است آنها را از آن جهنم نجات بدهد.  حقوق بدهد. چرخ خیاطی بدهد .

 

***

 

این خانه بزرگ است. دو اتاق دارد و یک ایوان بزرگ. حیاط دارد و باغچه. لباسهای نعیمه همه نو هستند و زیبا. اما مادر. مادر با آن لپهای رنگ انار . با آن چشمهایی که مثل دو بادام سیاه است . با لباسی که سخت به اندامش می چسبد . چرا اینقدر بد خلق شده. دیگر حرفی از بنیاد نیست. هیچ حرفی . گو اینکه نعیمه می داند همه اینها را بنیاد داده. خانه. یخچال ، فرش ها و عطر های خوش بوی مادر و سایه های رنگا رنگی که بزرگترین هیجانها را در دل کوچک نعیمه بر پا می کند.

 

***

دایی از شهرستان آمده تا اینجا سربازی برود. مادر ، نعیمه کوچک را به دایی مهدی قد بلند و مهربان می سپارد. حالا که دایی هست مادر گاهی شبها به خانه نمی آید.

 

-         دایی، مامان امشب کجا خوابیده؟

 

دایی حواسش جای دیگری است.

-         نعیم بیا اینجا یه بازی یادت بدم.

-         چی؟

-         هوم ، الا کلنگ. بیا اینجا بشین

 

و ران پایش را نشان می دهد.

 

****

 

خانه تاریک است. غروب شده اما چراغها هنوز خاموشند. مادر از بیرون آمده ، چادرش را بر می دارد و  اولین کلیدی را که میابد، می زند. خانه روشن می شود. ثانیه ای بعد ، برادرش در  اتاق تاریکی را  باز می کند و به رویش لبخند می زند. پشت سرش ، نعیمه کوچک ، ،ظاهر می شود و انگشتش را  به دهان می برد.

 

       -     نعیمه ، مادر چرا ناخن می خوری؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:32  توسط یک نفر   | 

روزها می گذرد . جدالی بین دلتنگی و خشم در درونم بالا گرفته. جدالی بی پایان که هیچ کدام به پیروزی آن دیگری رضایت نمی دهد.

 

تمام شد؟ به همین زودی زندگی فرصت مهربانی را از من گرفت ؟  دیگر گریه هم آرامم نمی کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:29  توسط یک نفر   | 

پلیس پا به پا می کند. پلیس از سرما پا به پا می کند. به گزارش مرکز هواشناسی ، هوای تهران امروز 5 درجه نسبت به دیروز کاهش دما داشته اما لباسهای پلیس نسبت به دیروز اصلا کلفتتر نشده. پلیس سبز پوش با یک کاور سفید ضد آب و کلاهی که بدون آن اصلاً یک پلیس درست و حسابی نخواهد بود ، کنار خیابان ایستاده. زیر پایش چاله کوچکی است که با آب باران پر شده. دسته برگه جریمه هایش را لوله کرده و گاهی آنرا همراه با دستش جلوی دهانش می برد و ها می کند.

ساعت ده صبح است. یک ماشین پلیس از کنار خیابان به آرامی به پلیس ایستاده نزدیک می شود. پلیس شق و رق می ایستد. پا می کوبد و به کسی که جلوی ماشین ایستاده سلام می دهد. مرد چاقی است که لم داده و روی پایش یک دفترچه بزرگ دیده می شود. چیزی در آن می نویسد. صندوق عقب ماشین باز می شود. پلیس به آرامی به سمت صندوق عقب ماشین می رود و از داخلش یک کیک ویک بسته آب میوه بر می دارد. صندوق را می بندد. کنار پنجره می آید. ماشین به آهستگی راه می افتد.

ماشین کوچکی  پت پت کنان ار جلوی پلیس رد می شود و کمی جلوتر می ایستد.  پلیس  مشغول فرو کردن نی در قوطی آب میوه است و او را نمی بیند. زنی کوتاه قد و چاق که لباس تنگی پوشیده  پیاده می شود و به سمت پلیس می آید. پلیس او را که می بیند سوت می زند وبا دست اشاره می کند که اینجا جای ایستادن نیست. زن دستهایش را به نشانه درماندگی باز می کند و پشت ماشینش می ایستد. چیزی به پلیس می گوید و او هم به پیاده رو نگاه می کند. مرد چاق عبوسی را که در حال عبور است صدا می کند و چیزی به او می گوید. مرد به کمرش اشاره می کند و پهلویش را می گیرد. دستش را به علامت شرمندگی روی سینه اش می گذارد و راهش را می گیرد و می رود. پلیس آب میوه و کیکی را در جیبش می گذارد. زن پشت فرمان می نشیند و پلیس از پشت ماشین را هل می دهد. دود غلیظ سفیدی از اگزوز ماشین خارج می شود اما ماشین تکان نمی خورد. پلیس خسته می شود. می ایستد و کمر صاف می کند. مردی با یک تا پیراهن و دمپایی دوان دوان به سمت آنها می دود.  هر دو با هم ماشین را هل می دهند. بالاخره ماشین می لرزد و دود غلیظتر می شود.  پلیس و مرد می ایستند. چهره هایشان راضی است. دست زن از پنجره جلو بیرون می آید و در هوا تکان می خورد. ماشین زن به راه می افتد. مرد با پلیس دست می دهد و با دست مغازه ای را کنار خیابان نشانش می دهد.   تند تند پا به پا می کند دستهایش را زیر بغلش می برد. لبخندی می زند و به سرعت به سمت مغازه اش می دود.

کمی عقبتر از جایی که پلیس ایستاده یک مینی بوس قرمز ، پر از پسر بچه های ده دوازده ساله تخس در حرکت است . سر و کله و دست و پای بچه ها از پنجره ها بیرون زده.دستی یک کاپشن پسرانه را از پنجره بیرون  گرفته و می چرخاند. کاپشن از دست پسرک رها می شود. باد به زیر آن می زند و در هوا باز می شود. روی شیشه جلوی ماشینی فرود می آید. ماشین ، به سختی روی زمین لیز از آب باران و روغن ماشینها سر می خورد. چرخها نا فرمانی می کنند و ماشین به سمت کنار خیابان سر کج می کند. پلیس تازه کیکش را تمام کرده که ماشین او را روانه دنیای دیگری می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:26  توسط یک نفر   | 

سه صحنه از یک روز

 

ساعت زنگ می زند. توی سرش می کوبم. لعنت به همه چیز، گور پدر کار ، پتو را روی سرم می کشم. اما به جای خواب ، دلشوره به سراغم می آید . باید بیدار شوم. باید عجله کنم. تا آن سر شهر باید بروم. جایی که نمی دانم کجاست. جایی که نرفته ام تا به حال.

پایم را از زیر لحاف بیرون می آورم. پای لختم را . سرما نیشم می زند. دوباره می خزم زیر پتو اما ترس از دیر رسیدن ، اعصابم را می خورد. همین حالا هم کلی دیر شده. آن همه تقلا برای بیدار شدن در ساعت هشت بود. حالا بیست دقیقه بیشتر به نه نمانده.

در اتاق را که باز می کنم صدای مهیب ترافیک را می شنوم. خانه مان روبروی بزرگراه است. صبحها همیشه صدایی می شنوم شبیه عبور یک دسته بوفالو.

مادرم کفشهایم را پاک کرده. می داند که دیشب یادم رفته . دلم می خواهد دستهایش را ببوسم اما  روز گندی را در پیش دارم.  خلقم از همین حالا گرفته. از پدرم که در آشپزخانه رادیو گوش می کند می پرسم لواسان کجاست؟

 

***

 

وحشت از ترافیک بیشتر از خودش آزارم می دهد. در ماشین داب و داغانی نشسته ام و هر لحظه انتظار دارم پشت سد کوتاهی از ماشینها متوقف شویم.  شاید برای همیشه. ولی به طرز معجزه آسایی به تجریش می رسیم. انگار ماشینها از جنس مایعات بوده اند و ما کنارشان زده ایم و پیش رفته ایم. عجب . هنوز هم می شود به موقع رسید. نرسیده به تجریش برف شروع می شود. برف که نه. چیزی شبیه پشم است که از آسمان می ریزد. همه جا خاکستری شده. تهران ، وقتی برف می بارد شهر غم انگیزی می شود. دوباره ماشین دیگری سوار می شوم. آدرس را به راننده نشان می دهم و می گویم که تابحال آنجا نرفته ام. آنقدر وارد است که دارد فکر می کند پلاک 270 کجا می شود. می گویم ستاد انتخاباتی است. پوزخندی می زند و سر تکان می دهد.

 

***

 

در راه برگشتم. با ماشینی که پوسترهای انتخاباتی را از چاپخانه تهران آورده بود و حالا دارد بر می گردد. لواسان شهر که نه شهرستان جالبی است. بومیها پولدار شده اند . وضعشان خوب شده چون زمینهایشان گران شده. مظاهر تازه به دوران رسیدگی را زیاد می شود دید. و خیلی خانه های قشنگی که صاحبانشان فقط برای بهره مندی از  آب و هوای هنوز خوب لواسان ، آنها را آنجا ساخته اند و نه در زعفرانیه یا جردن.

سرمای هوا را تا استخوان حس کردم. برف نمی بارید اما سرمایش مثل چاقو  پوست آدم را می شکافت و داخل می رفت. این روزها که از همه چیز متنفرم ، از سرما متنفر ترم. 

 راننده ، مرد جوان بد شکل و قیافه ایست که مثل کارگرها لباس پوشیده اما آهنگی که از سیستم صوتی ماشینش پخش می شود خیلی خاص است. منظره برفی ، کوههای یک دست سقید ، درختهایی که لخت و عور وسط دشت ایستاده اند و این موسیقی بی نظیر. چزی شبیه آهنگهای کلیسا. دلم می خواهد بپرسم مردک ، تو ، با این سر و وضع روستایی کجا و این موسیقی سال لااقل 2010 کجا؟ نه. اشتباه نشود. روستا اول و آخر انتخاب من برای سکونت در طبیعت است اما باید جای من بودید و می دیدید که تقاطع فرهنگی در آن پیکان جوانان چه کرده. آن موسیقی برآمده از حنجره فرهنگ غرب کجا و آویز یا علی مدد از آیینه جلوی ماشین دوستمان کجا. 

 

به هر حال من بودم و منظره های بی نظیر برفی و موسیقی فراتر از انتظارم و همان حس قدیمی که در سفرهای گذشته داشتم.  رفتن بهتر از رسیدن.

 

امروز هم گذشت . موقع شام پای برنامه طنز تلویزیون نشستم . چندتایی از تلاشهای هنرپیشه ها برای خنداندن بینندگان عزیز ، یعنی من ، موفق از آب در  آمد. ولی یک چیزی اشکم را در آورد، اینکه مدام می گفتند " ناگهان چه زود دیر می شود". و می خندیدند. حقش نبود این تکه ظریف را جل کنند و بیندازند زیر دست و پای هنرپیشه های طنز.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 22:26  توسط یک نفر   | 

 

 

از جای دیگری کوچ کرده ام به اینجا که درست مثل گذشته ای که دلم نمی خواهد درباره اش حرف بزنم ، آنجا را هم می خواهم فراموش می کنم. وبلاگ متروکه ای داشتم که حالا  گورستان خاطره هایم شده.

اینجا شاید حالم بهتر بشود. شاید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 22:25  توسط یک نفر   |