تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 

 

بی فایده است. تلاشم برای واقعاٌ نوشتن ،  به هیچ جا نمی رسد.  بازهم با روزمرگیها گلاویز شده ام و درست مثل همه ، بله ، درست مثل همه ، چوب حراج به ساعتهای روزم زده ام.  چقدر دلم می خواست مثل همه نباشم و چقدر خوب است که مثل همه نباشی و همه دلشان بخواهد مثل تو باشند. اما اگر همه مثل تو شوند آن وقت باز تو باید مثل همه نباشی.

چندان از این مالیخولیا بگفتم که .............

 

  • برف سفید ، گرد خاکستری می پاشد روی همه چیز . وقتی برف می آید ، رنگها ، تلالوئشان را از دست می دهند انگار. شهر دیروز خاکستری بود و سفید. یاد تابستان افتادم و سبزی درختها. هرچه گشتم ، هیچ چیز سبزی ندیدم.  " هیچ سبزینه ای به باغی نیست".
  • عکس دو سنجاب بازیگوش ، روی بیلبورد بزرگ بزرگراه همت ، قلابی می شود و پرتم می کند به گذشته. چقدر بد است که در گذشته آدم یک سنجاب باشد که خاطرات بدی را زنده کند و تو نتوانی برای کسی که کنار دستت نشسته و خیلی دوستش داری ، تعریف کنی که روز روزگاری یک سنجاب بود که ...... و سرت را بچرخانی طرف پنجره و درباره کار جدیدت حرف  بزنی.   
  • اسم همکار جدیدم در شرکت که خیلی خیلی دختر خوبیست " فریبا فراهانی" است.  امروز به او گفتم کاش اسمت چیز دیگری  بود. بر و بر نگاهم کرد.   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 21:12  توسط یک نفر   | 

سلام به خودم

 

حال من خوب است اما ..... شنونده باید عاقل باشد. بالاخره توانستم از جایم بلند شوم و چند قدمی راه بروم . اما هنوز تعادل ندارم. دیروز دختری که مهربانتر از بقیه دخترهاست گفت که من کمی غمگین به نظر می رسم.  به او گفتم که زندگی یک سیلی آبدار در گوشم زده و بعد هم گفته که حق نداری گریه کنی وگرنه در زیرزمین زندانیت می کنم. من تازه توانسته ام بغضم را بخورم و توی چشم زندگی نگاه کنم و بگویم که می دانم به فکر آینده من است و می خواهد مرا درست تربیت کند.

سراغ یک دکتر خوب را می گیرم. برای چشمهایم. چشمهایم تار شده. شاید دکتر بتواند این پرده خاکستری رنگ را از جلوی چشمهایم کنار بزند. به هرچیزی که نگاه می کنم دلم می گیرد.  حتی به جعبه مداد رنگی بچه ها.

چند هفته پیش  برف سنگینی می آمد. وسط آن برف و بوران ، درست وقتی فکر کردم که سرما به زودی از پا درم می آورد یک آشنای قدیمی دستم را گرفت و در کمال ناباوری بالاپوشش را روی دوشم انداخت. در آن شرایط چه باید می کردم؟ درست است که چشمهایم خوب نمی بیند اما گرما را از فاصله صد متری احساس می کنم. هنوز با  بالاپوش او گرمم. لعنت به من که در این سرمای زمهریر نمی توانم از چنین لطف بزرگی چشم پوشی کنم و از تو چه پنهان که در فکر تصاحبش هم هستم. به نظر نمی آید قصد داشته باشد آن را پس بگیرد.

کتابها . از کتابها بگویم که هر وقت سر و کله شان پیدا بشود ، موضوع خیلی جدی می شود. تو که می دانی! اگر بگویم چند کتاب پر اسم و رسم که آرزویشان را داشتم  و یک عالم لطف دیگر را همراه همان بالاپوش گرم هدیه گرفتم ، خودت می فهمی که حضور او چقدر پررنگ است.او نازنین و بزرگوار است اما من ... من مارگزیده به این سادگیها نمی توانم باور کنم. هنوز با فاصله از او راه می روم .  

آخرین دلهره این روزهایم ، شتاب عقربه های ساعت است. چه کسی می تواند کمی آرامشان کند؟ وقتی سرم را روی بالش می گذارم، لجبازی اینها با خواب شروع می شود. با پا درمیانی خستگی ، عقربه ها کمی کوتاه می آیند اما در عوض ، در طول روز قهر و ناز می کنند و تا وقت خلاصی از کارم برسد ، بیچاره ام می کنند.

 

از این جایی که هر روزم را سر می برم و خونش را پای آینده نیامده می ریزم چیزی نگویم بهتر است. می دانم که آخرش منطقی ترین تصمیم ممکن ، ناممکن ترین تصمیم است.

 

فعلا خداحافظ و مواظب خودت باش !!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 22:14  توسط یک نفر   | 

 

 

"تا حالا شده یه فنجون قهوه بخوری پشتش یه بشقاب چلوکباب ؟"

لیلا با بهت نگاهم می کند . بعد پوزخد می زند. " چی می گی بابا حالت خوب نیست "

" آره. معلومه که حالم خوب نیست."

لبهایش را کج می کند یعنی اینکه نمی فهمم چه می گویی. دوباره سرم را روی میز می گذارم و آرزو می کنم که فقط پنج دقیقه بخوابم. وسط این جماعتی که مثل زنبورهای کارگر در کندوی عسلشان این طرف و آن طرف می روند و کار می کنند و من یکی توان برداشتن یک قدم را هم ندارم.

بگذار زندگی هرچه در چنته دارد رو کند. بگذار شمشیر بکشد. کجایی خواب؟ کجایی مرگ ؟ کجایی آرامش ابدی؟ به زندگی هم می گویم بترس از آدمی که چیزی برای باختن ندارد.

صدای خنده لیلا هم نمی تواند از این رخوت خود خواسته بیرونم بکشاند. می شنوم که یکی از آن جوکهای همیشگی اش را از روی موبایل می خواند و می خندد. این بار یکی از آن مزخرفهایش را. هرچه کلمه در باب اعمال جنسی بوده یکجا در این جوک به کار  رفته. دلم سیگار می خواهد. دلم تنهایی می خواهد. دلم زهر مار می خواهد. سکوت . مرگ. "لیلا جان. تو را به خاطر خدا بس کن. چرا هر چیزی که من نیستم ، تو هستی؟ چرا هر چیزی که من ندارم. تو داری؟ نمی خواهم... این را بفهم و دست از این نمایش مسخره بردار"

سرم را که بلند می کنم می بینم جای لیلا خالیست. این علامت خوبی نیست. خودم با خودم درگیر شده ام. خواب بودم ؟ با که می جنگیدم ؟ لیلا ، کوله بار سرخوشی و شادمانیش را برداشته و برده تا در اتاق یکی دیگر از همکارها پهن کند.  به من می گوید " خاک بر سرت. تو آدم نمی شی".

و خودش نمی داند که اگر او هم مثل هزار نفر دیگر می خواست با من همدردی کند و همه حق و حقوق ناپیدای عالم را به من بدهد ، اصراری برای حرف زدن نداشتم. مادرم هم نمی داند که مسعود چرا رفته مسافرت اما لیلا می داند که دیشب که نبوده چه غلطهای اضافی که نکرده ام.

دستی به پس کله ام می خورد و صورتم تا نزدیکی میز می رود. " بکش بیرون ج... خانم"

" خفه شو لیلا. عصبیم می کنی"

" د بیا بابا. تو اکه آخر اعصابی"

سرم را پایین می اندازم و به دیشب فکر می کنم. نه. واقعا می خواهم بدانم ترسیده بودم یا از قصد ترسیدم یا ترس را بهانه کردم یا دلم خواست که بترسم برای اینکه پای مهرداد را به خانه ام باز کنم"

 سرم را بالا می آورم و لیلا را می بینم که چشمهایش را تنگ کرده و دست به سینه نشسته و به من لبخند می زند.

" خداییش خیلی باحالی. جون من الان داشتی به چی فکر می کردی؟ جون من."

" داشتم. خوب داشتم به چلوکباب فکر می کردم"

" مزخرف نگو. راستشو بگو"

" جون تو راست می گم. به چلو کباب دیشب داشتم فکر می کردم"

" مگه دیشب چلوکباب خوردین بلا؟"

" درستش اینه که بگی چلوکباب خوردی"

" خوب؟"

" آره. گفتم که . قهوه ، بعدش چلوکباب"

و می دانم که ذهن لیلا از پس حل این معما بر نمی آید. دهان کجش را می بینم و بیزاریش را از این حرفهای به قول خودش بی سر و ته من.

" تو نمی تونی یه بار مثل آدم حرف بزنی؟"

" نه"

خودکارش را روی میز پرت می کند و از جایش بلند می شود.  تا برود و با یک لیوان چایی پر برگردد دو قرص نوبت دوم را بدون آب قورت می دهم. "حالا شد لیلا خانم. لااقل یه چیزی باشه که تو ازش خبر نداشته باشی"

صدایش را می شنوم که به همکارم می گوید " دو قلوها چطورن آقای سروانی؟"

" اونا رو که یازدهم سپتامبر پکوندن"

" بی مزه"

مرا با خنده ام می بیند. خنده ام از سر پنهانکاری بی دلیلم است " تو هم به این مرتیکه لوس می خندی؟"

سر جاش می نشیند و به من خیره می شود. " چلوکباب چی شد؟"

خنده ام محو می شود " خیلی خوب بود.... ولی احساس گناه ولم نمی کنه لیلا"

در صورتش علائمی از هوش می بینم با صورتی که حالت مرموز به خود گرفته می پرسد" یعنی قهوه بهتره؟"

" من قهوه رو بیشتر دوس دارم"

دستش را لای موهایش می برد. من بازهم به دیشب فکر می کنم. ترس از لحظه ای که مسعود رفت به سراغم آمد؟ نه. از لحظه ای که فکر کردم او در آن شب زمستانی در آن جاده ، لابد به شوق کسی و نه حتی چیزی ، رانندگی می کند.

" تو احمقی. می دونی چرا؟"

چه سوالی می پرسد این دختر. من برای اثبات حماقتم هزاران دلیل دارم. به دلیل جدیدی احتیاج ندارم. دیشب کافی بود موقع رفتن مسعود به جای روشن کردن یک سیگار ، پرچم بی تفاوتی ، مسکن تحمل درد فراق ، یک قطره از آن اشکهای همیشگیم  می ریختم.

دهان لیلا مثل ماهی باز و بسته می شود. ".... می فهمی. این بزرگترین دلیل حماقتته"

"چی"

سکوت می کند . دستش روی میز می گردد . دستگاه پانچ را بر میدارد و انگار که می خواهد پرتش کند طرف من ، بالای سرش می برد " بزنم همچین توی سرت. گل لگد می کردم ؟ "

" ببخشید"

" می گم. نوش جونت که چلو کباب خوردی عزیزم. آدم که نمی تونه تمام عمرش به یه قهوه تلخ رضایت بده"

سرم را روی میز می گذارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:39  توسط یک نفر   | 

در رویاهای دورم ، خانه ایست به سبک خانه های روستایی ، بیشترش از چوب و به حد کفایت از آهن. آنقدر که استحکام داشته باشد. دیوارهایش همه پوشیده از پیچک و گیاهان مناطق حاره. گیاهانی سبز ، به سبزی جنگلهای تابستانی. پنجره هایی کوچک که ردیفی از گلهای وحشی به رنگ صورتی و نارنجی آنها را زینت داده. این خانه ، حیاطی دارد کوچک ، به اندازه ده گام در امتداد یک باغچه. حصارهای چوبی تا حوالی کمر یک آدم بلند قد اطراف خانه را احاطه کرده ، آن هم برای اینکه سهم مرا از طبیعت جدا کند و مانع دست درازی ام به بکارت دشت وسیعی شود که خانه رویاهایم را در میان گرفته است. اما چطور از وجود یک ماشین قرمز به رنگ گوجه های جالیزی  ، بدون سقف ، که در پشت ساختمان آرام گرفته صرف نظر کنم. این مرکبیست که باید مرا به تمدن انسانی ، به فاصله یک ساعت از خانه رویاهایم برساند.

زندگی در شهری که این روزها مثل یک قالب سرب یخ زده  است ، مرا به خیالبافی واداشته . شهری که روزهایش مثل غروب دلگیر ست و غروبهایش به اندازه یک قبر خالی وهم انگیز .

به آرزو و خیال پناه می برم.  خیالبافی که عیب نیست . هست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 22:22  توسط یک نفر   | 

 

آفتاب رفت و سایه اش را هم با خودش برد. ، پشت سرم را هم نگاه نکردم؟ چرا نگاه کردم. اما کسی نبود.

راه که می رفتم سایه به سایه ام می آمد. سایه اش تا مدتها در کنارم راه می آمد. گاهی از پشت سر نجوایی می شنیدم. پس بودن یعنی چه ؟ بود. با وجود یک سایه بلند و نجوای همیشگی ، چطور باور کنم که نبود؟

***

 اینجا خانه است. تنها خانه ای که خانه من است.  خانه ای که هیچ وقت برایم خاطره نبوده. همیشه حی و حاضر.  بی وقفه مرا در خودش جای داده . هیچ وقت دلم برای خانه پر نکشیده.  این نزدیکی , عذاب آور شده.  خانه. خانه ای که دوستش دارم اما از حضور پابرجایش بیزارم.

 ****

شهر سرد و برفی ، در سراشیبی پیری. شهر من پا به سن گذاشته. پیر شده. پیر و خرفت. با حرکاتی کند و بی حوصله. با او مدارا کنید. درختهایش را ببینید! پر از کلاغ. بدون برگ. بدون شاخه های جوان.

دیر یا زود روح از شهر من پر می کشد. شهری از درون پوسیده. خلق و خویش ، خلق و خوی مردمان ترش رو و کج خلقش به زودی همه را می تاراند. مرا هم!. روزی چند سیلی تحمل کنم؟

 ***

 مهربانی می ترساندم. یک نفر این روزها با من مهربان است و من مثل کودکی که یک غریبه شکلاتی به او تعارف می کند در تردیدم.

در گرما ، هوس سرما دارم و در سرما حسرت روزهای گرم. هر دو خوبند ولی.

یک نفر با من مهربان است. می خواهم بگویم من قدر مهربانی را می دانم اما کاش یک نفر چای تلخی دستم بدهد. شیرینی مهربانی ، طعم همان شربت سکرآوری بود که مرا دو سالی به خواب برد. من هم مهربان بودم و این روزها از هر چیزی که خودم را به یادم بیاورد می ترسم. خدایا. کمک.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:27  توسط یک نفر   | 

دستش را  دراز کرد و دستم را توی دستش گرفت و من مثل اینکه برق گرفته باشدم دستم را پس کشیدم. خودش فهمید. لبهایش را گاز گرفت و گفت « منظوری نداشتم»  ولی دیگر کار از کار گذشته بود. درست مثل ترک روی چینی که دیگر کاریش نمی شود کرد. ترک عمیقی نبود اما به هر حال بود.

دوباره دولا شدیم روی دفتر و کتاب و او انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد ، یک عبارت طولانی مثلثات را از روی کتاب تمرین روی کاغذ نوشت. دستی به ریشش کشید و گفت  « خوب ، اگر وسط یک عبارت طولانی چشمت به تانژانت دو ایکس به علاوه یک افتاد فوری شک کن که... » .نگاهم به صورتش بود. به پشت پلکهایش. به مژه های بورش . حس کردم تخم چشمش الان می افتد روی صفحه و شروع می کند به غلت زدن. به صفحه زیر دستش نگاه کردم. ردیف عبارتهای مثلثاتی پشت سر هم قطار شده بودند . عادت داشت همه چیز را مرتب و تمیز بنویسد. چرک نویسهای کلاسمان حتی از جزوه هایی که پاکنویس می کردم مرتبتر بود. پرسید « اوهوی. حواست کجاست » . از عوالمم بیرون آمدم و جواب دادم « همینجا. تانژانت 2 ایکس خوب».

خودکار را گذاشت روی ورق و پرسید « ناراحت شدی؟». ناراحت که نه ، شوکه شده بودم. جواب دادم « نه. نه خوب....» . به دستم نگاه کردم و به تاول درشت روی آن. گفت « احساس گناه کردم. تقصیر من بود . خوب.»

نسرین در را باز کرد و آمد تو. ناخودآگاه دستم به سمت روسریم رفت. خودم خجالت کشیدم . چای آورده بود که گذاشت وسطمان. خودش هم نشست. خندید و پرسید« چای بخورین خستگیتون در بیاد». موهایش را با دست عقب زد. استاد پرسید « کی بود زنگ زد» . نسرین گفت « حاج سعید. گفت یادت بندازم درباره سربازی پسرش با ...» و یک مرتبه دهانش باز ماند و ساکت شد . نگاهم به صورت استاد افتاد که قرمز شده بود و از چشمهایش انگار آتش بیرون می زد . درست مثل همان وقتهایی که از خنگ بازیهای من به ستوه می آمد. و داد می زد« این چه وضعشه. می دونی چقدر تا کنکور مونده؟. »  

دستم را دراز کردم تا استکان چای را بردارم. نسرین  سکوت سنگین را شکست و با صدایی لرزان گفت  « الهی بمیرم. ببین دست دختره چی شده.. سارا جون چرا پانسمان نکردی؟».

گفتم «خواهرم گفت روش باز باشه بهتره».

گفت « ولی تاولش اگه بترکه چی؟»

گفتم « بهتر. زودتر خوب میشه»

نسرین دستم را گرفت. « آخی».  

 

***

 صدای بچه که گریه می کند از اتاق کناری می آید و  در مغزم فرو می رود. سعی می کنم حواسم را به حرفهای استاد بدهم. او انگار که نمی شنود ، پشت سر هم می گوید و می نویسد و جلو می رود « از این عبارت جداگانه انتگرال می گیریم و جوابش را می گذاریم جای این عبارت ». اخمهایم در هم رفته و همه حواسم به گوشهایم است اما مدام صدای بچه به صدای استاد غلبه می کند . استاد سرش را بالا می آورد. به صورتم خیره می شود. نگاهم به مچ دست چپش می افتد که تسبیح سبز رنگش دور آن پیچیده. آنقدر محکم که بعضی قسمتهای گوشت دستش که میان بندها افتاده ، باد کرده و قرمز شده. منتظرم بند آن پاره شود و دانه هایش روی دفتر و کتاب ها بریزد.  یک دفعه از جایش بلند می شود و بیرون می رود و کمی بعد صدای بچه بلندتر اما دورتر و دورتر می شود. می شنوم که جیغ می زند اما فاصله اش از من بیشتر می شود.

استاد بر می گردد. برافروخته است. در دهانه در کمی مکث می کند و دوباره بیرون می رود. در فکرم که کلاس امروز را زودتر تمام کنم.  استاد صورتش سرخ شده و فریاد بلندی در انتظار من است. می دانم که وقتی نوبت به حل کردن من برسد ، چیزی از شخصیتم باقی نخواهند ماند.

استاد با یکی سینی چای بر می گردد. سعی می کند لبخند بزند. هنوز ننشسته ، از همان میانه راه سینی را به دستم می دهد. می خواهد بنشیند که سینی در دستم کج می شود. آبشار طلایی چای ، از روی دستم عبور می کند و روی کتاب و دفتر و جزوه ها  سر ریز می کند. استاد فریاد می زند « اوهوی. چه خبره؟ حواست کجاست؟». سوزش دستم یادم می رود. نعره استاد انگار سرم را به زمین کوبیده.

صدا می زند « نسرین. نسرین.». کتاب و جزوه ها را در سینی می تکانم.  استاد زانویش را گرفته و می مالد. نسرین ، بچه به بغل هراسان داخل می شود. چادر خانه سر کرده و صورت بچه از سرما قرمز است. توی حیاط بودند در این سرما؟ . استاد، زانویش را می مالد. نسرین کنارش می نشیند و می پرسد « همون پاته که ترکش توشه؟».

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:45  توسط یک نفر   | 

و دیگران را خواندم. نوشته محبوبه میر قدیری.

با بی زمانی کتاب دیر کنار آمدم اما در دام قلاب اول داستان زود اسیر شدم. داستانی که بی هیچ اتفاقی تو را تا به آخر بکشاند در ردیف شاهکارهاست.

ترفند خانم میرقدیری برای فرار از سنگین شدن وزن شخصیت اول در داستان و همینطور تاباندن نور به برخی زوایای شخصیت او که از زبان خودش نمی تواند گفته شود با خلق شخصیتی به نام راضیه ، بی نظیر بوده. از نظر من راضیه و راوی هر دو یک نفرند. یا لا اقل از جنس یکدیگرند. راضیه بخش برونگرا و راوی ، بخش درونگرای شخصیت را نشان می دهند.

داستان ستونهای محکمی دارد که آنرا از افتادن به دام ابتذال و کلیشه نجات می دهد. خط کلی داستان اینست که : زنی که سالها معشوقه پنهانی مردی بوده ، سالها بعد از مرگ آن مرد در بیمارستان با همسر او برخورد می کند.

اما نکات برجسته و قابل اعتنا این هاست :

1-     همسر مرد ، این زن را نمی شناسد.

2-     آنها زندگی در ظاهر معقول و موفقی داشته اند که تنها نکته قابل اعتنا و بهانه اصلی مرد برای خیانت این بوده که همسرش چند سال از او بزرگتر بوده .

3-     چیدمان موقعیتی داستان اثتثنایی است :  همسر مرد، همراه دختر  باردارش برای زایمان او به بیمارستان آمده و این زن در اتاق روبروی آنها برای خارج کردن غده ای از شکمش بستری شده است. غده ای که در توصیفات بی نظیر کتاب تا حد تبدیل شدن به یک شخصیت یا عنصر داستان پیش می رود. " این. این برجستگی زیر شکم، این زینت ، بچه من است. بچه ای که نه از گوشت و خون که از حرص ، اضطراب و رنج به عمل آمده. نه زاده عشق است و نه نتیجه دلپذیر یک همخوابگی عاشقانه ! این بچه زاده سالها انتظار است و تنهایی..."

 

از دیگر نکات درخشان کتاب آنست که پای عشق و تعلق خاطر برای توجیه رخدادها به میان کشیده نشده. با وجود تاکید بر وجود حسی عاطفی میان مرد و معشوقه اش ، به وضوح پیداست که علت پریشانی و احوال ناخوش زن ، نه سرخوردگی از عشق ، بلکه سرخوردگی از قواعد و مشکلات اجتماعیست. چیزی که در توصیفات دوران کودکی و نیز اوضاع نابسامان خانوادگی او دیده می شود. محدوده زمانی داستان را بیشتر سالهای 60 تا 70 می توان در نظر گرفت. سالهایی که جنگ می تواند توجیه بسیاری از رخدادهای کتاب باشد و حتی توجیهی برای مرگ شخصیت مرد داستان که بسیار زیباست اگر بشود قبول کرد که او در طی جنگ از بین رفته است.

در پایان ، نویسنده ما را با اتفاقی ظریف بدرقه می کند. راوی در حرکتی جسورانه، اسم خودش را برای  نامگذاری کودک پیشنهاد می دهد و از تصور اینکه طنین نامش برای همیشه در خانه آن مرد شنیده می شود ، حسی خوشایند ، چیزی شبیه مشروعیت حضورش در آن خانه که همیشه حسرتش را داشته ، تجربه می کند.

داستان در سیطره زنهاست. مردها در حاشیه قرار دارند و شاید به نوعی ، علت مشکلات این زنها ، عدم حضور مردانه مردها در زندگی باشد. مردانی که مردانگیشان را یا با شکستن ظرف و ظروف اثبات می کنند ( منوچهر ) یا با میل به تجدید فراش در پیری ( پدر).

در پایان بگویم که من شخصاٌ حضور جنک و عواقبش را در این داستان خیلی حس کردم با اینکه هیچ اشاره ای به آن نشده بود . شاید هم اشتباه می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 0:44  توسط یک نفر   | 

معمای فردا رهایم نمی کند. معمای فردا ، همیشه هست. اگر روزی نباشد. یا مرده ام یا آنقدر حالم بد است که احتمالاً در خانه نمی توان پیدایم کرد. یا در بیمارستان یا به احتمال قویتر در تیمارستان هستم.

معمای فردا ، هزار معما در دلش دارد. فردا چه می شود ، عبارت اصلی این معماست اما هزار پرسش در دلش دارد. فردا کارم چه می شود. فردا درسم چه می شود. فردا انرژی هسته ای چه می شود. فردا بورس چه می شود. مدام می پرسم ، بی هیچ جوابی.

فقط گاهی وقتها ، خیلی به ندرت این "فردا چه می شود" شیرین است.  لبخند به لبم می آورد. دلم را می لرزاند یا به تکاپوی انجام مقدماتی وا می داردم. هرچند مدتهاست که چنین نبوده . مدتهاست که "فردا چه می شود" تکان خوشایندی به من نداده. خیلی بی تفاوت از خودم پرسیده ام فردا ،خرید چه می شود؟ یا "فردا در مهمانی چه می شود". و بعد احتمالا خمیازه کشیده ام یا حتی شاید دلخور و نگران شده ام. مثل دیشب که از خودم پرسیدم فردا بورس چه می شود و عصبی و کلافه شدم . گاهی حتی پرسیدن فردا چه می شود اشکم را به راه می اندازد. این روزها زیاد پیش می آید. از خودم می پرسم "فردا دلتنگی ام چه می شود" و اشک در چشمهایم پر می شود.

پدرم شعری می خواند که مصرع اولش را یادم نیست ولی مصرع دومش این است: وای اگر از پس امروز بُود فردایی. چه شعر وحشتناکی...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 21:0  توسط یک نفر   | 

در هیاهوی باد ، شیون مرغان دریایی،  صدای خنده کارگران اسکله و ملوانهای این کشتی باری و صدای باقالی فروش لب ساحل نشسته ام . روی نیمکت سرد نارنجی رنگ ، رو به دریا پشت به جاده کناره.  نیمکتی که یک پایه اش بلندتر است و من به ناچار به یک سو خم شده ام. تنها که هستم ، همیشه آواز می خوانم.  آوازی که نمی دانم چرا ناگهان از بین صدها آوازی که شنیده ام در ذهنم سرازیر می شود و از دهانم سرریز می کند. حالا این آواز را می خوانم. "مرا ببوس برای آخرین بار"

کارگران اسکله هر از چند گاهی از روبرویم عبور می کنند. چشمهایشان سر تا پایم را می کاود. چیزهایی زیر لب می گویند . تعریفی از چهره ام. حرفی  برای تند کردن آتش اشتیاق خودشان. الفاظی هرزه که حالا دیگر برایم چندان غریب نیست. تازه که آمده بودم اینجا ، لهجه محلی ها را خوب نمی فهمیدم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 18:59  توسط یک نفر   |