"تا حالا شده یه فنجون قهوه بخوری پشتش یه بشقاب چلوکباب ؟"
لیلا با بهت نگاهم می کند . بعد پوزخد می زند. " چی می گی بابا حالت خوب نیست "
" آره. معلومه که حالم خوب نیست."
لبهایش را کج می کند یعنی اینکه نمی فهمم چه می گویی. دوباره سرم را روی میز می گذارم و آرزو می کنم که فقط پنج دقیقه بخوابم. وسط این جماعتی که مثل زنبورهای کارگر در کندوی عسلشان این طرف و آن طرف می روند و کار می کنند و من یکی توان برداشتن یک قدم را هم ندارم.
بگذار زندگی هرچه در چنته دارد رو کند. بگذار شمشیر بکشد. کجایی خواب؟ کجایی مرگ ؟ کجایی آرامش ابدی؟ به زندگی هم می گویم بترس از آدمی که چیزی برای باختن ندارد.
صدای خنده لیلا هم نمی تواند از این رخوت خود خواسته بیرونم بکشاند. می شنوم که یکی از آن جوکهای همیشگی اش را از روی موبایل می خواند و می خندد. این بار یکی از آن مزخرفهایش را. هرچه کلمه در باب اعمال جنسی بوده یکجا در این جوک به کار رفته. دلم سیگار می خواهد. دلم تنهایی می خواهد. دلم زهر مار می خواهد. سکوت . مرگ. "لیلا جان. تو را به خاطر خدا بس کن. چرا هر چیزی که من نیستم ، تو هستی؟ چرا هر چیزی که من ندارم. تو داری؟ نمی خواهم... این را بفهم و دست از این نمایش مسخره بردار"
سرم را که بلند می کنم می بینم جای لیلا خالیست. این علامت خوبی نیست. خودم با خودم درگیر شده ام. خواب بودم ؟ با که می جنگیدم ؟ لیلا ، کوله بار سرخوشی و شادمانیش را برداشته و برده تا در اتاق یکی دیگر از همکارها پهن کند. به من می گوید " خاک بر سرت. تو آدم نمی شی".
و خودش نمی داند که اگر او هم مثل هزار نفر دیگر می خواست با من همدردی کند و همه حق و حقوق ناپیدای عالم را به من بدهد ، اصراری برای حرف زدن نداشتم. مادرم هم نمی داند که مسعود چرا رفته مسافرت اما لیلا می داند که دیشب که نبوده چه غلطهای اضافی که نکرده ام.
دستی به پس کله ام می خورد و صورتم تا نزدیکی میز می رود. " بکش بیرون ج... خانم"
" خفه شو لیلا. عصبیم می کنی"
" د بیا بابا. تو اکه آخر اعصابی"
سرم را پایین می اندازم و به دیشب فکر می کنم. نه. واقعا می خواهم بدانم ترسیده بودم یا از قصد ترسیدم یا ترس را بهانه کردم یا دلم خواست که بترسم برای اینکه پای مهرداد را به خانه ام باز کنم"
سرم را بالا می آورم و لیلا را می بینم که چشمهایش را تنگ کرده و دست به سینه نشسته و به من لبخند می زند.
" خداییش خیلی باحالی. جون من الان داشتی به چی فکر می کردی؟ جون من."
" داشتم. خوب داشتم به چلوکباب فکر می کردم"
" مزخرف نگو. راستشو بگو"
" جون تو راست می گم. به چلو کباب دیشب داشتم فکر می کردم"
" مگه دیشب چلوکباب خوردین بلا؟"
" درستش اینه که بگی چلوکباب خوردی"
" خوب؟"
" آره. گفتم که . قهوه ، بعدش چلوکباب"
و می دانم که ذهن لیلا از پس حل این معما بر نمی آید. دهان کجش را می بینم و بیزاریش را از این حرفهای به قول خودش بی سر و ته من.
" تو نمی تونی یه بار مثل آدم حرف بزنی؟"
" نه"
خودکارش را روی میز پرت می کند و از جایش بلند می شود. تا برود و با یک لیوان چایی پر برگردد دو قرص نوبت دوم را بدون آب قورت می دهم. "حالا شد لیلا خانم. لااقل یه چیزی باشه که تو ازش خبر نداشته باشی"
صدایش را می شنوم که به همکارم می گوید " دو قلوها چطورن آقای سروانی؟"
" اونا رو که یازدهم سپتامبر پکوندن"
" بی مزه"
مرا با خنده ام می بیند. خنده ام از سر پنهانکاری بی دلیلم است " تو هم به این مرتیکه لوس می خندی؟"
سر جاش می نشیند و به من خیره می شود. " چلوکباب چی شد؟"
خنده ام محو می شود " خیلی خوب بود.... ولی احساس گناه ولم نمی کنه لیلا"
در صورتش علائمی از هوش می بینم با صورتی که حالت مرموز به خود گرفته می پرسد" یعنی قهوه بهتره؟"
" من قهوه رو بیشتر دوس دارم"
دستش را لای موهایش می برد. من بازهم به دیشب فکر می کنم. ترس از لحظه ای که مسعود رفت به سراغم آمد؟ نه. از لحظه ای که فکر کردم او در آن شب زمستانی در آن جاده ، لابد به شوق کسی و نه حتی چیزی ، رانندگی می کند.
" تو احمقی. می دونی چرا؟"
چه سوالی می پرسد این دختر. من برای اثبات حماقتم هزاران دلیل دارم. به دلیل جدیدی احتیاج ندارم. دیشب کافی بود موقع رفتن مسعود به جای روشن کردن یک سیگار ، پرچم بی تفاوتی ، مسکن تحمل درد فراق ، یک قطره از آن اشکهای همیشگیم می ریختم.
دهان لیلا مثل ماهی باز و بسته می شود. ".... می فهمی. این بزرگترین دلیل حماقتته"
"چی"
سکوت می کند . دستش روی میز می گردد . دستگاه پانچ را بر میدارد و انگار که می خواهد پرتش کند طرف من ، بالای سرش می برد " بزنم همچین توی سرت. گل لگد می کردم ؟ "
" ببخشید"
" می گم. نوش جونت که چلو کباب خوردی عزیزم. آدم که نمی تونه تمام عمرش به یه قهوه تلخ رضایت بده"
سرم را روی میز می گذارم.