جمله سام که گفته بود " تو شبیه مادرم هستی " مدام در سرم می چرخید. جلوی خودم را می گرفتم که به زنی که روبرویم نشسته بودم ، خیره نشوم. برای کشف شباهتهایمان. مادرش چهل سالهء جوان مانده ای بود و البته زیبا. اگر سام با تاکید نگفته بود که "مادرم چهل ساله است اما ... " و از گفتن ادامه جمله اش طفره نرفته بود ، به گواهی پیشانی صاف و چشمهای درخشانش باور نمی کردم بیشتر از سی و یکی دو سال داشته باشد.
یک مجسمه چینی از زنی غمگین ، یک دست لیوان و شالی طلایی را که تمام راه با وسواس فراوان حمل کرده بودم ، همه را با هم در یک جعبه بزرگ ، روی میز گذاشتم و لبخند احمقانه ای زدم. من مامور پست نبودم که وسایل جامانده از سفر یک مادر به خانه پسرش در یکی از جزایر جنوبی را به او تحویل بدهم. اما زیر نگاه آن زن مغرور ، توقع تشکر و تقدیر از این لطفم ، کاملاً بیهوده به نظر می رسید. پایش را روی پایش انداخت و پرسید : حال سام چطور بود؟
گفتم : خوب بود. و یادم آمد که پسرش ، صاحب آن چهره بی نظیر و آن اندام کشیده ، کسل و غمزده از روزهای کشدار و پایان ناپذیر جزیره ، قصد خودکشی با سیگار دارد. به شهادت چهل و پنج پاکت خالی سیگار گه قسم می خورد مربوط به کمتر از پانزده روز است ، روزی بیشتر از سه پاکت سیگار می کشد.
پرسید با سام کجا آشنا شدی. انگشتهایم را در هم فرو بردم و به سختی به هم فشردم . جواب دادم ، در جشنواره فیلم کوتاه. من فیلمسازم.
لبخند زد. شاید هم پوزخند. جوابهایم دروغ محض بود. برای همین دستپاچه بودم. با یک حرکت عصبی از سبد میوه روی میز ، یک موز برداشتم و نصف میوه های داخل ظرف سقوط کرد. مادر سام دستپاچه نشد. فقط لبخندش عمیقتر شد. دولا شدم تا سیبها و پرتقالها را از جلوی پایم بردارم.
پرسید: ولش کن. خودت چه کار می کنی؟ گفتم ببخشید که اینطور شد. گفت : فیلمسازی را می گویم. کارگردانی؟
همانطور که دولا شده بودم نگاهش کردم . حالت صورتش عوض شده بود. صاف نشستم و گفتم : همچین. همه کار. می نویسم و کارگردانی هم می کنم . فیلم کوتاه است دیگر.
سرش را تکان داد. زنی برایمان چای آورد. چاق و کوتاه بود. سینی را که جلویم گرفت دیدم پوست دستهایش رفته و کاملاً قرمز است. زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم. تازه متوجه تمیزی بیش از اندازه خانه شدم.
پرسید : خانه اش هم رفتی؟ قلبم به تپش افتاد . قاطعانه گفتم : نه. این بار لبخندش بی شک ، پوزخند بود.
چای را روی میز گذاشتم. گفت : تنها رفته بودی جزیره؟
ناباورانه نگاهش کردم. زیر لب گفتم : نه. با سه نفر از دوستانم . نشنید. بلندتر گفتم : با سه نفر از دوستانم .
- و تو از همه خوشگلتر بودی؟
دهانم از تعجب باز شد. مادر سام خندید. کمی در صندلیم جابجا شدم. هیجان آزارم می داد. قرارمان با سام این نبود. کیفم را از کنار پایم ، روی زمین برداشتم ، به نشانه رفتن.
- اگر اجازه بدهید....
- از سام فیلم نگرفتی؟ عکس. فیلم.
- نه. دوربینم حرفه ایست. فیلم نه.
- از وقتی برگشتی با سام تماس داشتی؟
- نه. زنگ زدم ، جواب نداد.
- جواب نخواهد داد
- چی؟
- جواب نخواهد داد.
حس مرموزی از چشمهایش بیرون می زد. لبهایم را به هم فشردم. میل شدیدش به حرف زدن درباره سام آزارم می داد. از جایش بلند شد ، به سراغ جعبه ای که آورده بودم ، رفت. آن را باز کرد و با بی تفاوتی ، مجسمه زن را از داخلش برداشت و به سمت بوفه بزرگی در انتهای سالن رفت. نیمه راه ایستاد و به سمت من برگشت. با تردید نگاهم کرد و گفت : بیا
چای نیمه خورده ام را روی میز گذاشتم و با ترس از جایم بلند شدم. وقتی به او رسیدم که مجسمه را کنار لااقل ذه پانزده مجسمه دیگر ، کم و بیش شبیه همان ، در بوفه گذاشته بود.
پشتش به من بود. چند ثانیه ای ایستاد و بعد ناگهان به طرفم برگشت. در تردید بودم که آیا چشمهایش نمناک شده یانه . گفت : دوازده .
بهت زده نگاهش کردم. پرسید :
- تو عاشقش نشدی؟
چانه اش لرزید و قطره اشکی را دیدم که سر خورد و پایین آمد. به طرفش رفتم و خواستم بغلش کنم. مادری را که دلش برای پسرش تنگ شده بود. با حرکت شدیدی مرا از خودش راند.
سر جایم خشک شدم. سرم را پایین انداختم.
از من دور شد و رفت روی مبل نشست. سیگار بلندی را از جعبه نقره ای رنگ روی میز برداشت و آتش زد.
مصمم شدم که آن خانه را ترک کنم. به قولم برای تحویل اشیا عمل کرده بودم و حالا ، رفتار این زن داشت عصبیم می کرد. دسته کیفم را روی شانه ام انداختم و به سمت در رفتم.
از جلویش رد شدم. با اخم به روبرویش خیره شده بود. زیر لب گفتم : خداحافظ
با صدایی آرام گفت : من نامادریش هستم
سرجایم ایستادم ولی به طرفش برنگشتم. چند لحظه سکوت شد. سکوتی سنگین
گفت: به خاطر من رفت و به خاطر پدرش.
سام با تاکید گفته بود که پدرش مرده . حرفی نزدم. سر جایم ایستادم. گیج شده بودم. چشمهایم را به هم فشار دادم. گفت :
- بعد از مرگ پدرش ، ما تنها شدیم... من عاشقش شدم
بی اختیار به راه افتادم. طاقت شنیدن ادامه حرفهایش را نداشتم . حتی طاقت نداشتم برگردم و اشک ریختنش را ببینم. جلوی در به من رسید. سرم را پایین انداختم. هنوز در را نبسته بودم که گفت : ولی تو هم شبیه منی.