تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 

 روز باشکوهی بود. روزی در کوهستان ، روزی پر از برف. لایه لایه برف کنار جاده ، برف روی برف.

جاده را برف روبی کرده اند. کنار جاده ، تکه های برف ، مثل برشهای یک کیک خامه ای ، لایه لایه از قهوه ای به سفید می رسد. برف روی برف آمده.

 کوههای برف گرفته و درختهایی تنها. درختهایی بی هیچ سبزی و طراوت اما زیبا. سفیدی غالب است. و رنگ کوهها. نمی خواهم بگویم قهوه ای. از این رنگ انزجار دارم. از قهوه ای ،  و نمی خواهم کوهها قهوه باشند. رنگ خودشان را دارند کوهها. بگو رنگ خاک ، حتی آبی . اگر باور کنید ، قرمز. رنگ کوههای بخشی ار زاهمان قرمز بود. رنگ شراب. شاید برای همین به آنجا می گویند میگون.         می گون

دنبال کلاغ گشتم ، نبود. گوشم صدای غار غار کلاغ را کم داشت. نبودند. دلم برایشان تنگ شده. دلم برای کلاغها تنگ شده ، زمستان بدون کلاغ ، چیزی کم دارد.  

  همیشه هوس چشم اندازهای بی پایان را دارم. دلم می خواهد طبیعت را  بکر ببینم ،  تا جایی که چشم کار می کند، بی هیچ ردی از حضور آدمها. اما دیگر محال است. دیدن افق در دوردست ، به آرزو می ماند. خط افق را دیدن محال شده.  خانه ها ، آدمها و ماشینهایشان ، مثل عفونتی پیش رونده در طبیعت ، به همه جا سرایت کرده اند. 

تنها نبودم. بهتر است بگویم ، او تنها نبود ، او مرا با خودش به کوهستان برده بود. اول راه گفتم جنگل را بیشتر ار کوه دوست دارم ولی بعد پشیمان شدم.  او ساکت است. ما کم حرف می زنیم.  او کمتر از من.  چقدر دوستش دارم وقتی مرا رها می کند تا در خلسه طبیعت فرو بروم. وقتی درباره چیزهای بیهوده حرف نمی زند. دوستش دارم  چون می تواند نیمی از راه را در سکوت طی کند. خودش نمی داند تحمل سکوت کار هرکسی نیست.  

با چشم ، منظره ها را می بلعم.  وقتی می گویم از شهر بیزارم ، هیچ کس حرفم را باور نمی کند.

او گفت انگار این جاده انتها ندارد . اما منظورش ، خلاصی از دست آدمها بود و خانه هایشان. خانه های زیبا به قیمت زشتی طبیعت. رودخانه ، حوض خانه خیلیها شده. می گویند حریم رودخانه. کاش طبیعت حریم داشت نه فقط رودخانه.

خلقتم را به خاطر یک چیز سرزنش می کنم . اینکه چرا تحمل سرما را به من نداد. چه می شد اگر طاقت سرما را داشتم. دو سه باری که نیش سرما به گونه ام خورد ، فهمیدم ، راه رفتن در آن هوا کار من نیست. سرما ، چشمم را  کور و مغزم را منجمد می کند. کاش برف سرد نبود، کاش در تابستان برف می آمد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 21:18  توسط یک نفر   | 

 

جمله سام که گفته بود " تو شبیه مادرم هستی " مدام در سرم می چرخید. جلوی خودم را می گرفتم که به زنی که روبرویم نشسته بودم ، خیره نشوم. برای کشف شباهتهایمان. مادرش چهل سالهء جوان مانده ای بود و البته زیبا. اگر سام با تاکید نگفته بود که "مادرم چهل ساله است اما ... " و از گفتن ادامه جمله اش طفره نرفته بود ، به گواهی پیشانی صاف و چشمهای درخشانش باور نمی کردم بیشتر از سی و یکی دو سال داشته باشد.

 یک مجسمه چینی از زنی غمگین ، یک دست لیوان  و شالی طلایی را که تمام راه با وسواس فراوان حمل کرده بودم ، همه را با هم در یک جعبه بزرگ ، روی میز گذاشتم و لبخند احمقانه ای زدم. من مامور پست نبودم که وسایل جامانده از سفر یک مادر به خانه پسرش در یکی از جزایر جنوبی را به او تحویل بدهم. اما زیر نگاه آن زن مغرور ، توقع تشکر و تقدیر از این لطفم ، کاملاً  بیهوده به نظر می رسید. پایش را روی پایش انداخت و پرسید : حال سام چطور بود؟

گفتم : خوب بود.  و یادم آمد که پسرش ، صاحب آن چهره بی نظیر و آن اندام کشیده ، کسل و غمزده از روزهای کشدار و پایان ناپذیر جزیره ، قصد خودکشی با سیگار دارد. به شهادت چهل و پنج پاکت خالی سیگار گه قسم می خورد مربوط به کمتر از پانزده روز است ، روزی بیشتر از سه پاکت سیگار می کشد.

پرسید با سام کجا آشنا شدی. انگشتهایم را در هم فرو بردم و به سختی به هم فشردم . جواب دادم ، در جشنواره فیلم کوتاه. من فیلمسازم.

لبخند زد. شاید هم پوزخند. جوابهایم دروغ محض بود. برای همین دستپاچه بودم. با یک حرکت عصبی از سبد میوه روی میز ، یک موز برداشتم و نصف میوه های داخل ظرف سقوط کرد. مادر سام دستپاچه نشد. فقط لبخندش عمیقتر شد. دولا شدم تا سیبها و پرتقالها را از جلوی پایم بردارم.

پرسید: ولش کن. خودت چه کار می کنی؟  گفتم ببخشید که اینطور شد. گفت : فیلمسازی را می گویم. کارگردانی؟

همانطور که دولا شده بودم نگاهش کردم . حالت صورتش عوض شده بود. صاف نشستم و گفتم : همچین. همه کار. می نویسم و کارگردانی هم می کنم . فیلم کوتاه است دیگر.

سرش را تکان داد. زنی برایمان چای آورد. چاق و کوتاه بود. سینی را که جلویم گرفت دیدم پوست دستهایش رفته و کاملاً قرمز است. زیر چشمی نگاهی به اطراف انداختم. تازه متوجه تمیزی بیش از اندازه خانه شدم.

پرسید : خانه اش هم رفتی؟ قلبم به تپش افتاد . قاطعانه گفتم : نه. این بار لبخندش بی شک ، پوزخند بود.

چای را روی میز گذاشتم. گفت : تنها رفته بودی جزیره؟

ناباورانه نگاهش کردم. زیر لب گفتم : نه. با سه نفر از دوستانم . نشنید. بلندتر گفتم : با سه نفر از دوستانم .

-         و تو از همه خوشگلتر بودی؟  

دهانم از تعجب باز شد. مادر سام خندید. کمی در صندلیم جابجا شدم. هیجان آزارم می داد. قرارمان با سام این نبود. کیفم را از کنار پایم ، روی زمین برداشتم ، به نشانه رفتن.

-         اگر اجازه بدهید....

-         از سام فیلم نگرفتی؟ عکس. فیلم.

-         نه. دوربینم حرفه ایست. فیلم نه.

-         از وقتی برگشتی با سام تماس داشتی؟

-         نه. زنگ زدم ، جواب نداد.

-         جواب نخواهد داد

-         چی؟

-         جواب نخواهد داد.

 

حس مرموزی از چشمهایش بیرون می زد. لبهایم را به هم فشردم.  میل شدیدش به حرف زدن درباره سام آزارم می داد. از جایش بلند شد ، به سراغ جعبه ای که آورده بودم ، رفت.  آن را باز کرد و با بی تفاوتی ، مجسمه زن را از داخلش برداشت و به سمت بوفه بزرگی در انتهای سالن رفت. نیمه راه ایستاد و به سمت من برگشت. با تردید نگاهم کرد و گفت : بیا

چای نیمه خورده ام را روی میز گذاشتم و با ترس از جایم بلند شدم. وقتی به او رسیدم که مجسمه را کنار لااقل ذه پانزده مجسمه دیگر ، کم و بیش شبیه همان ، در بوفه گذاشته بود.

پشتش به من بود. چند ثانیه ای ایستاد و بعد ناگهان به طرفم برگشت. در تردید بودم که آیا چشمهایش نمناک شده یانه . گفت : دوازده .

بهت زده نگاهش کردم. پرسید :

-         تو عاشقش نشدی؟

چانه اش لرزید و قطره اشکی را دیدم که سر خورد و پایین آمد. به طرفش رفتم و خواستم بغلش کنم. مادری را که دلش برای پسرش تنگ شده بود. با حرکت شدیدی مرا از خودش راند.

سر جایم خشک شدم. سرم را پایین انداختم.

از من دور شد و رفت روی مبل نشست. سیگار بلندی را از  جعبه نقره ای رنگ روی میز برداشت و آتش زد.

مصمم شدم که آن خانه را ترک کنم. به قولم برای تحویل اشیا عمل کرده بودم و حالا ، رفتار این زن داشت عصبیم می کرد. دسته کیفم را روی شانه ام انداختم و به سمت در رفتم.

 از جلویش رد شدم. با اخم به روبرویش خیره شده بود. زیر لب گفتم : خداحافظ

با صدایی آرام گفت : من نامادریش هستم

سرجایم ایستادم ولی به طرفش برنگشتم. چند لحظه سکوت شد. سکوتی سنگین

گفت: به خاطر من رفت و به خاطر پدرش.

سام با تاکید گفته بود که پدرش مرده . حرفی نزدم. سر جایم ایستادم. گیج شده بودم. چشمهایم را به هم فشار دادم. گفت :

-         بعد از مرگ پدرش ، ما تنها شدیم... من عاشقش شدم

 

بی اختیار به راه افتادم. طاقت شنیدن ادامه حرفهایش را نداشتم . حتی طاقت نداشتم برگردم و اشک ریختنش را ببینم. جلوی در به من رسید. سرم را پایین انداختم. هنوز در را نبسته بودم که گفت : ولی تو هم شبیه منی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:31  توسط یک نفر   | 

 

درست وقتی فکر می کنی دست زندگی را خوانده ای و از او پیش افتاده ای یک چیزی از آستین بیرون می آورد و حالت را می گیرد. امروز زندگی برایم یک کیف صورتی از آستینش بیرون آورد. روی تختم افتاده و هربار به آن نگاه می کنم ، پوزخند زندگی را می بینم. یادم باشد یک روز بنویسم که....

 

خوشحالم که تقریبا ده روز پیش به دویست و هفتاد سوال بی مزه و ظاهراً ساده روانشناسی جواب دادم و نتیجه اش امروز این شد که بدانم چه خشم فروخورده ای درونم را فرا گرفته . چیزهایی که فکر می کنی به زندگی شخصی ات ربطی پیدا نمی کند اما درست مثل یک غول بزرگ ، چنان با قدمهای سنگین وارد می شود که نگران می شوی همه چیز را زیر پایش له کند.  به خانم روانشناس گفتم غمگینترین روز زندگیم در چند وقت اخیر ، روز عاشورا بوده. از دیدن خیلی چیزها ، ولو از پشت پنجره آشپزخانه ، بغض کردم و احساس تنهایی را بین این همه آدمی که درکشان نمی کنم و معنی کارهایشان را نمی فهمم ، تجربه کردم.

 

پ. ن.  پدرم امروز از من پرسید آیا علی اصغر شش ماهه پسر امام حسین پنجاه و هفت ساله بوده ؟

 

 

من و خیال

 

او را دیدم ، عاطفه را . امروز موقع رفتن به بیمارستانی در جنوب شهر ، در اتوبان خلوت صبح پنجشنبه ، در ماشین کناریمان ، یک ماشین خاکستری ، داشت راننگی می کرد. شاید همین امروز می رفت که اشکان را ببیند. شاید همین امروز او را می دید.

روسریش را تا روی پیشانیش جلو کشیده بود. روسری به گمانم صورتی بود ، خوب ندیدم. سرعتش زیاد بود و زود رد شد. چادرش لابد روی شانه هایش افتاده بود. محال است عاطفه را بدون چادر تجسم کنم.

فکر کردم واقعا بهتر است اشکان را کجا ببنید ؟ کی ببنید؟. فصل زمستان فصل خوبی هست ؟ اشکان می تواند در برف و باران آنطور که باید و شاید دروغ بگوید. می تواند ساکت و بی تحرک روی صندلی چرخدار بنشیند و آماده اشک ریختن با صدای بغض آلود شود. عاطفه هم می تواند خاطره ای تکان دهنده از مردی که با صدای و حرفهای او به زندگی باز گشته در پس زمینه غمگین برفی را به خانه ببرد و ساعتها و ساعتها با باورهایش درباره مرد ایده آل کلنجار برود.

آه می کشم و می گویم پول چه ها که نمی کند. حالا دیگر عاطفه از تیررس نگاهم بیرون رفته. نمی دانم شاید هم هنوز  در زندگی اش از اشکان خبری نیست. شاید هنوز قصه مردی که در یک نیمه شب سرد ، می خواهد به زندگیش خاتمه دهد ، شروع نشده.  لحظه پیش از آن را می توانم تصور کنم. طفلک عاطفه. اگر بداند. اگر بداند که پیش از آن لحظه ، اشکان یک لیوان آب می خورد ، صدای آهنگ غمگینی را که تمام روز گوش می داده ، پایین می آورد ، چراغها را خاموش می کند ، روی تختش دراز می کشد ، چشمهایش را می بندد و نفس عمیقی می کشد. بعد چشمهایش را باز می کند گوشی تلفن را بر می دارد و روشنش می کند و شماره ها را یکی پس از دیگری با دقت فشار می دهد.

و قصه شروع می شود:

 

ساعت دو نیمه شب است. صدایی وحشت زده از آن طرف خط شنیده می شود

-         علو؟

-  شیرین. همین امشب.  خداحافظ  ( و صدای گریه ای ممتد) 

 - علو ؟ علو؟ من شیرین نیستم.    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 21:59  توسط یک نفر   | 

 

 

این روزها ،

 

من اینجا ، یک نقطه میان هزاران هزار نقطه، میلیونها و میلیاردها بار که نوک قلم خدا به صفحه هستی خورده و اثری باقی مانده ، من هم مثل همه آن دیگران بی معنا و بیفایده ، در خودم پیچ و تاب می خورم.... آخرش همه چیز همینجاست... همه چیز و خودت و خدا...  چرا بیخود به آسمان نگاه می کنی؟

زمستان است اما روزهای من بلند شده و شبهایم کوتاه. حرف زیاد می زنم و کمتر فکر می کنم. چیزی نمی خوانم و به این فاجعه تن داده ام که نمی نویسم. دوستان تازه ام عروسکی را می بینند که دلش به یک مشت اسکناس آخر ماه خوشست و تحسین و تمجید اربابهایش و هیچکدامشان صدای شیون دخترک تازه بالغ درونم را نمی شنوند که تا شکفته شد ، ناغافل به تاراج رفت. من که با سرنوشت سر جنگ ندارم ، من هم یکی از صدها مسافر این کشتی طوفان زده. 

 

امروز و گربه

 

امروز با دخترکی همراه بودم که چشمهای قشنگی دارد. نزدیکش که می روم جز به چشمهایش نمی توانم نگاه کنم. چشمهایی عسلی با گوشه های تاب دار که انگار کسی مخفیانه از پشتشان به من نگاه می کند.

دخترک زیباست ، سن و سالش از من کمی بیشتر است اما ردپای زمان آنقدرها در چهره و اندام خوش تراشش پیدا نیست. و همه اینها به یک طرف ، او درست مثل یک گربه است.

پس بگذار از اول بگویم ، امروز با یک گربه همراه بودم . مقصدمان یکی بود ، بیمارستانی در شلوغترین نقطه شهر . باران می آمد و من حسرت بوییدن خاک باران خورده را داشتم. بی تاب بودم که هوای ندرتاً تمیز و بارانی تهران را ببلعم. دلم می خواست زیر باران تا جایی که می توانم راه بروم. صورتم را بالا ببرم و از آسمان ، اشک قرض بگیرم. اما گربه ، از باران فراریست. دخترک باران را دوست نداشت. خواست که با آژانس برویم. من هم که او را دوست داشتم و طاقت عذاب کشیدنش را زیر باران نداشتم ، قبول کردم.

راه طولانی بود و حرفها زیاد اما بیهوده و بی هدف.  مثل خیلی وقتهای دیگر ، در گرداب یک خاطره افتادم و تا بیرون بیایم ، انگار چند سالی گذشت. گربه ، اهل شیراز است و شیراز برای من یعنی یک خاطره ناتمام. یعنی یک تپه ماهور ، که هیچ وقت از آن پایین نیامدم. شیراز یعنی لذت شناختن کسی که می آید ، می رود اما می ماند. شیراز یعنی سه روزه شناختن یک دنیای دیگر که آنجا ، کسی هستی که دلت می خواهد باشی.

... و آخر  راه  قرار شد با گربه ،  به زاهدان بروم. بله سیستان و بلوچستان ، زاهدان. چرایش باشد برای وقتی که مطمئن شوم از چنگالهای تیز گربه در امانم.

 

 

م. ر عزیز

 

تلخی این روزها ، تلخی همیشگی و پایدار زندگی من است که همیشه بوده و من دوستش دارم. چه کنم که زندگی برای من شیرین نیست . تو که می دانی. تو که می بینی تلاطم و آشوب مرا. تو که حرفهای پر از ابهام و تناقض مرا می شنوی و با بزرگواری تحمل می کنی.  از من نخواه که اسم این دفترچه را عوض کنم. از من دلگیر نشو . می دانم که بی انصافیست ، تو خوب و عزیزی و بودن تو ، شیرین است  اما چه کنم که این تلخی ، نه احساس من ، که طعم اصیل زندگی من است.

مرا ببخش و به من بگو آیا قهوه دوست داری؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 20:53  توسط یک نفر   |