تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 

در این روزهای پایانی ، به نشانه بیزاری از سال سیاه هزار و سیصد و هشتاد و پنج ، جمله های زیر را می نویسم که نمی دانم اسمشان را چه بگذارم. اشاراتی هستند بر احوال پریشانم در سالی که گذشت.

 

-         سه جور زندگی را شناختم. یک ، وقتی اوضاع دور و اطرافت خراب است و مشکلات غوغا می کنند و تو از درون ، سرشاری و خوشحال . دو ، وقتی اوضاع دور و اطرافت خراب است و مشکلات غوغا می کند و تو در درونت هم آشفته ای و بدحال و سه ، وقتی اوضاع دور و اطرافت آرام است و مشکلات حل شده اند اما باز هم تو در درونت آشفته ای و بدحال. این سه را تجربه کردم. حال چهارم را هنوز نه.

-         در بیست و هفت سالگی می توانی امیدوار باشی که منطقت هم بیست و هفت ساله است اما احساس ، همیشه یک دختر بچه احساساتی است. برای همین است که هرچه بزرگتر می شوی ، منطقی تر عمل می کنی و گاهی هم زیاد از حد. من امسال منطقی رفتار کردم به همین دلیل است که دخترک درونم مدام شیون می کند.

-         زندگی همیشه چیزی دارد که تو را غافلگیر کند. هم خوب هم بد. مشکل من این است که نمی دانم غافلگیری بزرگ امسال خوب بود یا بد.

-         هیچ چیزی آزار دهنده تر از سوالات بی جواب نیست. درست مثل حشره های ریزی که مدام تنت را می گزند.

-         تنهایی در میان یک ملت. غربت در وطن. اینها احساس من بعد از انتخابات سوم تیر هشتاد و چهار بودند و امسال ، شکاف بزرگی در اعتقادم به خرد جمع پیدا شد. معمای احمدی نژاد حل نشدنی به نظر می رسد. معظل انرژی هسته ای با شیب آرام و کسالت آوری پیش می رود. ما همیشه عادت داریم بعد از پایان یک اتفاق ، بنشینیم و آنرا تحلیل کنیم. معمولاٌ هم غلط.  مثل انقلاب ، مثل جنگ .

-         باز هم کار را مثل یک لحاف بزرگ ، روی سر زندگی کشیدم. حالا زندگیم شامل نه ساعت کار روزانه در یک شرکت می شود ، هشت ساعت خواب و هفت ساعت تلاش برای حفظ یک رابطه که می تواند شکل و شمایل آینده را تغییر بدهد.  اما من آدم تلخی شده ام. تحمل کردن من واقعا کار هرکسی نیست. خیلی دلم می خواهد دختر خوب و مهربانی بشوم.  

-         شبها حداکثر ساعت یازده می خوابم و صبح ها ده دقیقه به هفت بیدار می شوم. باور کردنش کمی سخت است برای خودم.

-         خوابهایم به طرز نگران کننده ای تعبیر می شوند.  حالا تا حدی پیشگو شده ام. 

-         عکس سنجابها را از روی بیلبورد تبلیغاتی بزرگراه همت برداشتند.

-         بیمارستان امام خمینی همچنان معظل بزرگی است در زندگی من. تمام جلوه های ناخوشایند زندگی اعم از  بیماری ، فقر مالی ، فقر فرهنگی ، سختی کار  و البته باج دادنهای تهوع آور شرکتها به پزشکان یکجا جلوی چشمم ظاهر می شود. آخرین بار در پاگرد طبقه سوم ، پشت یک پنجره مشرف به حیاط بیمارستان ایستاده بودم. باران ریزی می بارید که  تحمل کثافت و تباهی اطرافم را کمی آسان می کرد. پسرک چهارده پانزده ساله ای آمد پشت سرم ایستاد ، خودم را کنار کشیدم. خندید و دندانهای زردش پیدا شد. کت چرم با کمر تنگ پوشیده بود و شلواری  سیاه و رنگ و رورفته . دست کرد در جیبش و بسته سیگاری بیرون آورد. لبخند زنان یکی را آتش زد و با ژست تهوع آور یک مرد بالغ پشت پنجره ایستاد. زیر لب حرف رکیکی زد. به روی خودم نیاوردم. سرم را پایین انداختم و از آنجا دور شدم. بلوغ زودرس و تجربه های بزرگسالی در آن سن و سال چهره کریهی از موجودی ساخته بود که شاید باید هنوز شلوار کوتاه می پوشید و در خیابان دنبال توپ می دوید.

-         امسال فاصله بیست و یک سالگی را تا اینجا که هستم ، یک نفس دویدم.  نمی دانم چقدر ، ولی چهار پنج سالی می شود.

-         درست است که بورس ، تجربه تلخی شد برایم ، از لحاظ که فکرش را می کنم ،  ولی اطمینان دارم که یک روز انتقامم را از او می گیرم.

-         سال نو مبارک .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:53  توسط یک نفر   |