صبح با صدای بوق پیامی که به تلفن همراهم ارسال شد ، بیدار شدم . ساعت هفت و پانزده دقیقه ، « روز ملی فناوری هسته ای را به ملت سرافراز ایران اسلامی » تبریک گفته اند. این هم دلیل دیگری برای اینکه از این انرژی کوفتی هسته ای متنفر باشم.
بعد از مدتها ، تنها رفتم سر کار . بزرگراه پر ترافیک ، مثل یک رودخانه است که باید در یک فرصت مناسب ، روی یکی از موجهایش سوار شوی . ماشین قراضه ای را سوار شدم. صداهای ناهنجارش ، مسافر جوان صندلی جلو را به خنده انداخت. از رادیو اعلام شد که امروز به مناسبت « فن آوری هسته ای» حمل و نقل عمومی با اتوبوس و مترو ، رایگان است. نمی دانم ، شاید واقعا بعضیها را خوشحال کند ولی دلم به حال ملتی که افسارشان در دست این آدمهای کوتاه فکر و نادان افتاده می سوزد. از جمله خودم.
باران می بارد. دانه هایش درشت است. به آسمان نگاه می کنم. این قطره ها چه راه درازی را می آیند تا روی شیشه ماشینها ، صورت عابرها یا روی برگهای دودگرفته حاشیه خیابان ، از حرکت بایستند. از لابلای ابرهای سفید ، نور خورشید می تابد . نور انگار روی قطره ها سوار می شود و پایین می آید. شهر درخشان است . جنگ بین دستساخته های انسان و طبیعت انگار کمی به نفع طبیعت چرخیده. زیر این باران ، ماشینها و خانه ها هم زیبا به نظر می رسند. بر عکس روزهای سیاه زمستان. همینجا یادم هست که نوشتم « شهر خاکستری شده». روزهای برفی زمستان را دوست نداشتم. رنگها هیچ تلالو نداشتند. اما حالا ، بهار زندگی را کمی قابل تحمل کرده.
سرانجام به مقصد می رسم. به ساختمان سرد و مرموز شرکت. کمی دلم می گیرد. از لحظه پا گذاشتنم به این ساختمان ، زندگی انگار یکی از ابعادش را از دست می دهد. آدمهای اینجا ، مثل عکسهای متحرکی هستند که انگار چیزی پشتشان نیست.
اینجا هم رودخانه دیگری است. رودخانه کار . می پرم داخلش تا ساعت پنج و نیم بشود.
امروز ، جدال عجیبی با گرسنگی داشتم. طاقت آوردم اما. کج خلق هم نشدم. پس می شود سختی را تحمل کرد و غر نزد. چه فایده داشت که دیگران بفهمند رفتن به میدان فردوسی و از آنجا به شهرک غرب ، سر و کله زدن با چند آدم ساده و حقیر و یک پزشک مغرور ، و تاب آوردن گرسنگی در حالی که یک زن کنار دستت ساندویچ بزرگی را گاز می زند ، چقدر سخت است.
مدیرم پرسید خسته شدی؟ خندیدم و گفتم نه. بالاخره باید یکجوری بگذرد.
بیمارستان از هر نوعش ، بد و دلگیر است. بیمارستان لاله ، هرچند شبیه یک هتل چهار ستاره است اما صحنه های غم انگیز کم ندارد. امروز دیدم که یک مرد در ابعاد حسین رضا زاده ، مثل یک بچه گریه می کرد. نفهمیدم چرا. مرد لاغر و کوتاهی، کنارش ایستاده بود و به سختی شانه هایش را می مالید و دلداریش می داد. پیرزنی هم بود که وسط راهرو ، گیج و منگ راه می رفت و بی صدا گریه می کرد. بعد که یکی از آشنا هایش را دید ، بلند گفت : «خودم دیدم که دستش را تکان داد. به خدا دیدم». آن مرد هم پوزخندی زد و رفت به دیوارتکیه داد.
فایده دارد؟ تلاش می کنم که چه بشو؟. کاش دلم این همه خواسته های حقیر نداشت. دلم به همین باران صبح خوش است. بقیه روزم را می خواهم مچاله کنم و بیندازم دور. هیاهو برای هیچ.
البته چند باری هم خندیدم. یکبار وقتی عصر ، موقع برگشتن سر راننده دیوانه ماشین مسافر کش میدان ونک داد زدم. بد و وحشیانه رانندگی می کرد. توی صندلی فرو رفته بودم . وقتی با فاصله میلی متری از کنار ماشینی که داشت دنده عقب می آمد ، رد شد ، طاقت نیاوردم و سرش داد زدم. گفتم : مگر مسابقه رالی است ؟ خندید و کمی آرامتر رانندگی کرد. گفت : ببخشید که ترسیدید. من هم خندیدم و گفتم : قدر ترافیک را فهمیدم. لااقل امنیت جانی دارم.
خوب ، خنده ها خوب بودند. می گذارمشان کنار خاطره باران و این می شود تمام امروزم.
