تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 

در این اوضاع قمر در عقرب و متلاطم این مملکت که فاصله جشن اصلاح طللبی و بزرگداشت جنگ طلبیش فقط یک روز ( به اندازه دوم خرداد و سوم خرداد ) است چه توقعی برای خوشبختی و آرامش می شود داشت. یعنی واقعاٌ جز جیره خواران حکومت  و یا کسانی که  در شرایط چشم نبین و دل نخواه روستا های پشگل آباد سفلی زندگی می کنند ، کسی پیدا می شود که انتظار آرامش داشته باشد؟ آرامش در حضور انرژی هسته ای.  چه تناقض زیبایی.

شمه ای از شرایط مطلوب اجتماعی و زندگی در کلان شهر تهران به استحضار می رسد.

در ساعتهای پایانی شب قبل ، در جلسه ای با حضور رئیس جمهور و احتمالا ملائکه مقرب ، نرخ بنزین از هشتاد تومن به صد تومن افزایش پیدا می کند . صبح ، کلی باید سرت را بخارانی و به یاد بیاوری که کارشناسان عزیز در صدا و سیما اعلام کردند که نرخ بنزین زیر چهارصد تومن تاثیری در میزان مصرف ندارد. از خانه تا محل کار ، در همان ترافیک خانه خرابکن همیشگی که اصلاٌ ، ولو  به اندازه یک درصد از بیست درصد افزایش نرخ بنزین ، سبکتر نشده ، مشغول تفکر هستی که خوب که چه ؟ فایده اش چیست و ناگهان ، بارقه هایی از شعور در ذهنت جرقه می زند و می فهمی که دولت محترم سیاست گاماس گاماس را در پیش گرفته است.

دولت محترم همچنان با پررویی تمام هرگونه افزایش در نرخ تورم را شدیدا تکذیب می کند و علت گرانی مسکن را دستهای آلوده عده ای اخلالگر اقتصادی می داند و به فلانش هم نیست اگر  متوسط کرایه خانه در محدوده شرق تا غرب تهران نزدیک هفتصد هزار تومن است و متوسط دستزمزد نمی دانم شاید ، سیصد هزار تومن.

دولت محترم ، با جدیت تمام طرح هدایت اجباری بانوان را به بهشت برین دنبال می کند و در شرایط کاملا مهرورزانه ، ماشین خانم دکتر جوانی را که بیست و چهار سال از عمر شیرینش را مشغول تحصیل بوده  و در یک عصر بهاری برای معالجه همنوعانش عازم مطب است ، متوقف می نماید و شخصیت اجتماعی او را در چشم بر هم زدنی زیر چکمه های برادران سبزپوش  نیروی انتظامی له می کند و وقتی بعد از کلی کلنجار  او را با ظاهری تمسخر آمیز در حالی که روسریش را تا روی پیشانی جلو کشیده ، رواته می کند ، برایش مهم نیست که به زودی او هم در صف متقاضیان ویزای سرزمین آرزوها قرار می گیرد. «من هم اگر می توانستم می رفتم».

راستی هنوز به گلوی ملت نرسیده ؟ نه ؟

خوب با این یکی چطورید؟ امام جمعه موقت تهران ، در یک نطق آتشین مجوز اعدام همه اراذل و اوباش و متجاوزین به نوامیس مردم را صادر می کنند و اصولاً لزوم وجود چیزی به اسم دادگاه و قوه قضاییه را زیر سوال می برند. ظاهراً  این آقایان به اصطلاح اراذل و اوباش از کره دیگری آمده اند یا شاید دست لابی صهیونیستها در کار است.

در برنامه خبری ساعت بیست و یک ، ابتدا زمان توافق شده جهت  انجام مذاکره بین نمایندگان ایران و آمریکا به اطلاع مردم رسانده می شود و سپس به نقل از خطیب جمعه تهران اعلام می شود که رهبر معظم انقلاب ، هرگونه مذاکره با آمریکا را نفی فرموده اند. باز هم از آن جاهاییست که باید سرت را بخارانی و آخرش هم نفهمی که در این مملکت چه خبر است و در نهایت سر نخ دست کدام الاغ بیشعوریست و حرف آخر را چه خری می زند؟

رئیس جمهور امروز در اجتماع مردم اصفهان ، به اطلاع همه رساندند که در این مملکت از سالها قبل ، در حقیقت از همان اوائل انقلاب غنائم و بیت المال مردم بین بزرگان تقسیم شده و آقایان به اصطلاح ایشان گردن کلفت در همه جا چنبره زده اند و ایشان هرکجا پا می گذارند با دم این آقایان مواجه می شوند. واقعاً اعتراف از این صریح تر شنیده بودید که جمهوری اسلامی سالهاست که شیره این مملکت را می ممکد.

در این راستا به منظور بریدن دم این آقایان که اقدام به تاسیس موسسات مالی   کرده اند نرخ بهره بانکی به طور دستوری پنج درصد کاهش  پیدا کرد. ایشان با مزدور و قلم به مزد خطاب کردن هرکسی که در نقد و ارزیابی این تصمیم دولت مطلبی بنویسد ، حجت را بر همه تمام کردند و خیال همه را از بابت قاطعیت دولت در انهدام اقتصادی ایران راحت نمودند.

 

 

چه دل پری دارم من.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 21:59  توسط یک نفر   | 

همه چیز به هم ربط دارد. لیوانی که کنار دستم است  به هجوم سرزده چند هفته قبل مهمانانمان ربط دارد. لیوان کم داشتیم ، پدرم اینها را خرید ، آن مهمانها ، به گذشته دور این خانه مربوط بودند. گویا زمانی همسایه بودیم ، با پیر مرد و پیرزنی که   با دختر و پسر و عروس و داماد و نوه هایشان ، آمده بودند تا خاطرات خیلی قدیمشان را زنده کنند.  مادرم یاد آن روزها افتاد و گریه کرد. به گمانم آن روزها خوشحالتر بوده و غصه کمتر داشته. این روزها به او خوش نمی گذرد. پیر شده ، پاهایش را عمل کرده ، غصه بچه هایش را می خورد و با پدرم درباره اشتباهات دوران جوانی اش بحث می کند. به زودی باید این دو را تنها بگذارم و از این خانه بروم.  زندگیم دو پاره می شود. تا امروز خیلی ساده و یکنواخت بوده. لااقل در ظاهر. اتفاقات همه در درونم افتاده و مرا متحول کرده ، نه اطرافم را . سالهاست که در این خانه و در این اتاق زندگی می کنم. بیرون از این خانه خیلیلها را می شناسم. خوب ، بد ، بی تفاوت . اما اصل زندگی اینجا بوده. همیشه  همه چیز را  می گذارم پشت سر و پا به این اتاق که می گذارم ، زندگی با تمام وزن و سنگینی اش روی سینه ام می افتد . نمی دانم چرا. شاید چون تنها جاییست که متعلق به من است. آزادم و آسوده. هر جای دیگری ، احساس ناامنی می کنم. هر جای دیگری ، همه چیز موقتیست. اما اینجا همه چیز پابرجاست. برایم سخت است که فکر کنم باید از اینجا بروم. شاید نتوانم به این سادگیها با آن کنار بیایم. شاید دلتنگی کنم. شاید غمگین بشوم و شاید تغییر کنم و آدم دیگری بشوم.

یک نفر هست که باید با او حرف بزنم. همینجا. ..یک نفر که زمان زیادی ، در واقع دوران سختی را با من راه آمده و انصافاً به معنی درست کلمه ، راه آمده. چند روز پیش به شوخی به او گفتم که تحمل کردن من کار آسانی نیست ولی بعد فکر کردم که کجای این حرف می تواند شوخی باشد؟

تقزیبا شش ماه  است و تقریباٌ  هر روز  که مرا  می بیند.  گیجی صبحگاهی و خستگی عصرگاهی مرا تحمل می کند. خوب می دانم که محک سختیست برای یک رابطه ، هر روز دیدن و هر روز با هم بودن. مجالی برای دلتنگی نمی ماند.

پنج ماه ، خیلی سرد و تلخ گذشت و تازه در اردیبهشت جادویی کمی سر حال آمدم.  تازه یک ماه است و شاید کمتر که روی خوش مرا دیده. او چقدر  خوب و عزیز است. همیشه ساکت و آرام که البته چنین صفات خوب و نایابی همیشه مورد اعتراض من است . چرا؟ درست نمی دانم. گمان کنم یکجورهایی خلم.  شاید هم چون نمی توانم درست درکش کنم. من همیشه در حال وراجی و غر زدنم. مدام داستان سرایی می کنم و گاهی هم خیالاتی می شوم اما او ، با متانت همان راهی را طی می کند که من با سر و صدا و های و هوی.  

از او نوشتن کار آسانی نیست. بعضی چیزها را درباره او هرگز نمی شود فهمید. درباره کسی که به این سادگیها حرف نمی زند. لااقل درباره خودش ، هرگز حرف نمی زند.

نمی خواهم از اصطلاحات هرجایی و نخ نمای زندگی مشترک و شریک زندگی استفاده کنم . به سادگی قرار است که ما با هم زندگی کنیم. در خانه ای که به طرزی عجیب زودتر از هر چیز دیگری وارد زندگیمان شد. خیلی سعی می کنم قدردانیم را به خاطر خوبیهایش نشان بدهم. خیلی امیدوارم  که بزرگواریش را بی جواب نگذارم.  اما نمی دانم چرا به این سادگیها نمی توانم تصویر دخترکی ناآرام ، سرکش و بی قید و رها ، آنطور که سه چهار سال پیش بودم را از ذهن او پاک کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:16  توسط یک نفر   |