روزی که متولد شدم. روز خوبیست؟ نمی دانم. تولد یعنی یادآوری سالهایی که گذشت و گذشته ، همیشه چیز چیز غریبی بوده . گذشته ، مثل سطح دریا بالا و پایین می رود. گاهی خوب و آرام است و گاهی طوفانی. گاهی افق بلندی دارد و گاهی انگار درست وسط آن ایستاده ای و جز گرادبی در اطرافت چیزی نمی بینی. . خیلی چیزها را فراموش کرده ام و خیلی چیزها را نمی توانم فراموش کنم ولی ریطی به این ندارد که چقدر مهم بوده اند. خیلی چیزهای مهم را فراموش کرده ام و چیزهای بی اهمیت زیادی به یادم مانده. واقعا چه کسی می داند چه چیزی مهم است و چه چیزی بی اهمیت ؟ بحران هسته ای از نظر چه کسی اهمیت دارد. برای من وقتی زندگیم به قیمت چند سهم بستگی داشت ، مهم بود ولی این روزها به گوشه متزوک ذهنم پرتاب شده. خیلی چیزهایی که در یک زمان ، ضربان قلبم را بالا می برند ، زمان دیگری ، بی اهیمت می شوند. چه اهمیت دارد که بیمارستان امام خمینی چقدر جای بی در و پیکریست. امروز صبح اهمیت داشت و حالا نه.
راستی اسم این چیزهایی که من می نویسم چیست؟ چرا از نوشتن خاطره مثل جذام فرار می کنم؟ روزها ، گاهی خاطرات جالبی دارند ولی من مخاطبی برایشان ندارم. گمان می کنم که خاطرات یک کرم در پیله ابریشم برای بقیه کرمها و حتی پروانه ها ، اهمیت ندارد. فکر که می کنم می بینم فقط برای خودم می نویسم. انگار با خودم حرف می زنم. نکند به مالیخولیا دچار شده ام؟
داستانها ، تمام نمی شوند. . زنی که امروز صبح ، روزنامه زیرش انداخته بود و انتهای کوچه خوابیده بود ، داستانی نا تمام است . لرز کردنم وسط خیابان و نشستن روی سکو را در هیچ داستانی نمی نویسم. اما یک چیز قشنگ امروز اتفاق افتاد. برای خودم مرور می کنم. دوهزار تومان برداشتم و راهی داروخانه شدم تا برای سرماخوردگی ناگهانیم دارو بخرم. سه عدد از یک قرص و یک بسته از قرصی دیگر خواستم. سه عدد قرص شد دو هزار و صد تومان .صد تومان اینجا کم داشتم و پول یک بسته را اصلاً نداشتم. دختر فروشنده ، با صورتی گرد و چشمهایی مهربان گفت : مهم نیست. بقیه اش را بعداً بیاورد. و قرصها را به دستم داد. خیلی خوشحال شدم. خیلی زیاد.
