تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 

روزی که متولد شدم. روز خوبیست؟ نمی دانم. تولد  یعنی یادآوری سالهایی که گذشت و گذشته ، همیشه چیز چیز غریبی بوده . گذشته ، مثل سطح دریا بالا و پایین می رود. گاهی خوب و آرام است و گاهی طوفانی. گاهی افق بلندی دارد و گاهی انگار درست وسط آن ایستاده ای و جز گرادبی در اطرافت چیزی نمی بینی. . خیلی چیزها را فراموش کرده ام و خیلی چیزها را نمی توانم فراموش کنم ولی ریطی به این ندارد که چقدر مهم بوده اند. خیلی چیزهای مهم را فراموش کرده ام و چیزهای بی اهمیت زیادی به یادم مانده.  واقعا چه کسی می داند چه چیزی مهم است و چه چیزی بی اهمیت ؟ بحران هسته ای از نظر چه کسی اهمیت دارد. برای من وقتی زندگیم به قیمت چند سهم بستگی داشت ، مهم بود ولی این روزها به گوشه متزوک ذهنم پرتاب شده. خیلی چیزهایی که در یک زمان ، ضربان قلبم را بالا می برند ، زمان دیگری ، بی اهیمت می شوند. چه اهمیت دارد که بیمارستان امام خمینی چقدر جای بی در و پیکریست. امروز صبح اهمیت داشت و حالا نه.

راستی اسم این چیزهایی که من می نویسم چیست؟ چرا از نوشتن خاطره مثل جذام فرار می کنم؟ روزها ،  گاهی خاطرات جالبی دارند ولی من مخاطبی برایشان ندارم. گمان می کنم که خاطرات یک کرم در پیله ابریشم برای بقیه کرمها و حتی پروانه ها ، اهمیت ندارد.  فکر که می کنم می بینم فقط برای خودم می نویسم. انگار با خودم حرف می زنم. نکند به مالیخولیا دچار شده ام؟

داستانها ، تمام نمی شوند. . زنی که امروز صبح ، روزنامه زیرش انداخته بود و انتهای کوچه خوابیده بود ، داستانی نا تمام است .  لرز کردنم وسط خیابان و نشستن روی سکو را در هیچ داستانی نمی نویسم. اما یک چیز قشنگ امروز اتفاق افتاد. برای خودم مرور می کنم. دوهزار تومان برداشتم و راهی داروخانه شدم تا برای سرماخوردگی ناگهانیم دارو بخرم. سه عدد از یک  قرص  و یک  بسته از قرصی دیگر خواستم.  سه عدد قرص شد دو هزار و صد تومان .صد تومان اینجا کم داشتم و پول یک بسته را اصلاً  نداشتم. دختر فروشنده  ، با صورتی گرد و چشمهایی مهربان  گفت : مهم نیست. بقیه اش را بعداً بیاورد. و قرصها را به دستم داد. خیلی خوشحال شدم. خیلی زیاد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:34  توسط یک نفر   | 

 

چیزی در زندگی هست که آنرا سنگین می کند اما  نمی دانم آن چیست.  گمان نمی کنم دانستنش به این سادگیها باشد. این دویدنهای دیوانه وار دنبال لذتهای لحظه ای و خوشیهای گاه به گاه ، باعث سنگینی زندگی نیست.  سفر خوبی که رفتم ، دلتنگی این روزهایم ، خانه قشنگم ، هیچ کدام از اینها نیست.  هرچه فکر می کنم نمی فهمم این وزن سنگین ، مال چه واقعه یا چه احساسیت. هر چه را کنار می گذارم یا نادیده اش می گیرم ، باز هم چیزی از سنگینی زندگی ، از بار هستی کم نمی شود. اما چقدر باعث شرمندگیست که اینها  ، همه این چیزهای سبک و تهی زندگی ، همه ذهن و تفکرم را به خودشان مشغول کرده اند و از صبح تا شب به چیزهای فکر می کنم و سرگرم کارهایی هستم که وزنی در هستی ندارند. اگر هیچ کاری نکنم و اگر کسی را دوست نداشته باشم  ، باز هم بودن به تنهایی ، وزن سنگینی دارد. کاش می دانستم این وزن سنگین از کجاست.

روزها ، با شلوغی کار ، خستگی سفر و دلتنگی شبانه گذشت و  تا این لحظه  رسید. این لحظه که نمی دانم چرا اینقدر عمیق است و مثل یک چاه ، افکارم را به درون خودش می کشد. باید بنویسم که دلم برای پسرک ساکت و آرامم تنگ شده . اینجا ، به خط موزونش روی کاغذ روبرویم نگاه می کنم ولغزش آرام خودکارش را روی کاغذ موقع نوشتن این سطرها به یاد می آورم و تازه می فهمم که چقدر نوک خودکار ، موقع نوشتن می تواند ، درون آدمها را ترسم کند. من وقتی می نویسم ، به گمانم جنگی میان کاغذ و قلم سر می گیرد.

تا پنجشنبه ، فرصتی نمانده و من هنوز از کافه بیرون نرفته ام! . سه روز است که آن دو را پشت میز کافه نشانده ام و جرات بیرون بردنشان را ندارم. جرات نوشتن حادثه محرک را ندارم. هنوز نمی دانم چه می شود. داستانم را می گویم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:31  توسط یک نفر   | 

 

لوس. ...به تمام معنی کلمه لوس شده ام. خودم از شدت لوسی خودم تعجب می کنم. امشب خودم را لوس کردم و نرفتم بخوابم. اینجا نشسته ام و خاطراتم را به هم می زنم ، خاطرات نزدیکم را تا یک چیز بدی پیدا کنم و خودم را قانع کنم که حق داشتم امشب اینقدر لوس بشوم و قهر کنم و بیایم اینجا . ولی کمی انصاف کافیست قبول کنم که دلیلش فقط اینست که من دختر لوس و ننری هستم . پسر بیچاره را با تب و لرزش تنها گذاشتم و آمدم اینجا مثل خفاش نشسته ام و غصه می خورم که چرا زندگی دقیقا انطور که من دلم می خواهد نیست. که البته هست و راستش مدتیست که نگرانیم اینست که چرا همه چیز اینقدر خوب است .

 

از یک سفر طولانی برگشته ایم. طولانی به لحاظ مسافتی که طی کردیم . کرمانشاه. سنندج. مریوان و همدان. اما به طرزی عجیب فکر می کنم که حتی یک ساعت هم طول نکشید. مثل چشم به هم زدن.

درست است که طبیعت ایران خیلی زیباست. البته که من طبیعت سایر کشورها را ندیده ام اما بالاخره طبیعت زیباست اما چیزی که زشت است دیدن فقر مردم شهرها و روستاهای ایران در دل این طبیعت زیباست. چقدر مردم فقیرند. فقری که آنقدر عمیق و تاریخیست که امیدی به پایانش نمی رود. فقری که مردم با آن کنار آمده اند و آنرا به عنوان سرنوشت محتوم خودشان پذیرفته اند. مردمان روستاهای کنار جاده که عبور ماشینهای نو و مسافران خوشحال و بی درد را می بینند و می پذیرند که این سهم آنها از زندگیست که در خانه های گلی زندگی کنند و صبح تا شب در مزرعه هایشان زیر آفتاب ، برای چیدن چند کیلو خیار یا سیب زمینی ، عرق بریزند یا چند ده تا گوسفند را به چرا ببرند و این بشود ریتم ثابت تمام زندگیشان.  

از اینکه رفتم و برگشتم و آب در دلم تکان نخورد ، خجالت می کشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:43  توسط یک نفر   | 

 

اشتباه بزرگیست اگر درباره این روزها ننویسم. روزهایی که انگار خودشان را هل دادند داخل زندگی من. آمدند و جا خوش کردند وسط  روزهایی که  به اسم زندگی ، خودم را سرگرم دل کندن از گذشته ای ویران و تباه می کردم. گذشته ای به طول دو سال و به عمق یک عمر.  حالا که جایم عوض شده انگار فکرم هم عوض شده . اینجا ، در خانه ای که به طرزی عجیب و باورنکردنی ، ما را به درون خودش کشید ، من انگار آدم دیگری شده ام. روزها مثل باد می گذرد و من می دانم ، روزهایی که نمی نویسم ، روزهاییست که باید مثل کاغذهای باطله دورشان بریزم. استاد می گفت تو بهانه های زیادی داری که از نوشتن طفره بروی ، این روزها مهمترین بهانه ام ، خانه داریست. باورم نمی شود. بهانه ای که به آن فکر هم نکرده بودم. یا شاید باورم نمی  شد که اینطور مثل یک وزنه سنگین از زندگیم آویزان شود.

از شوهرم بنویسم؟ باید بنویسم. از خوبیهای بی نظیرش و بدیهای ناچیزش. اغلب فکر می کنم او پاداش برخی صبوریها و تحملهای من است در گذشته ای نه چندان دور. گاهی که نگاهش می کنم غصه دلم را پر می کند و نگران می شوم که نکند من همان زن ناسازگار و پریشانی باشم که زندگی مردی این چنین آرام و خوشایند را خراب می کند و اغلب اوقات در تلاشم که آرامشش را بر هم نزنم اما نمی توانم. آرامش دلخواه او ، خوشایند من نیست. آرامش ، سکوت ، سکون و بی تحرکی در تناقض کامل با ذات من است در حالی که بزرگترین خواسته او از زندگی ، همین آرامش است. نگرانم که چطور میان آب و آتش آشتی برقرار کنم.  درباره او نوشتن خیلی سخت است . خیلی سختتر از زندگی کردن با او.  در عین سادگی ، بسیار پیچیده است. شاید هرگز نتوانم خوب بشناسمش. خودش از این موضوع رضایت دارد. دستش را برای هیچ کس رو نمی کند.  شاید هم سادگی زیادش اینطور مرموز جلوه اش می دهد. نمی دانم چون حرف نمی زند. هرگر حرف نمی زند. فقط به سوالها جواب می دهد یا گاهی چیزی را به اطلاع من می رساند. درباره خودش هرگز حرف نمی زند. حتی درباره دردهای جسمانیش. روزهای قبل هر دو بیمار بودیم. او صبور بود و بدون شکایت ، با دردش سر می کرد اما من پر هیاهو و مدام در حال شکوه و شکایت. در اغلب موارد همینقدر با هم فرق داریم اما با همه اینها از بودن با او خیلی خوشحالم ، سپاسگذارم و دوستش دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:21  توسط یک نفر   |