تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 

امیدوار نبودم که زیاد هم خوب باشد . انگار توی این دنیا هرچیز را که امید نداشته باشی بشود یا امید نداشته باشی که خوب باشد ، چیز بهتری از آب در میاید.  می شود به خدا هم کلک زد؟ چه می دانم. منظورم خدا نیست. سرنوشت است. زندگی است. وای چقدر کلمه کم میآورم. اینجا از آن جاهاییست که نمی توانم منظورم را درست بگویم و دارم خل می شوم.  حرص می خورم. درست مثل روزی که اسم رشته کوه زاگرس را یادم رفته بود ، پای تخته ، سر کلاس جغرافیا. معلم سگ اخلاق جغرافیا ، با آن چشمهای دریده اش همه چیز را از کله ام می پراند. گور پدر همه معلمهای دبیرستان. لجم می گیرد وقتی فکرش را می کنم که معلمهای آن روزهایم هم سن و سال حالای خودم بودند . چطور دلشان می آمد ماها را آنطور عذاب بدهند. امروز در داستان یکی از بچه ها آمده بود که " نوجوانیم را نجات دادم" . از آن جمله هاییست که اصلا در دهانم نمی چرخد. نوجوانی من که عین کابوس بود. با آن لباسهای گشادی که حالا وقتی توی عکسها می بینم از خنده روده بر می شوم. چقدر هم زشت بودم.  حتی یک دانه از آن عکسها را دم دستم ندارم. عکسهایی که با خودم آورده ام خانه شوهر ، همه از سال اول دانشگاه به این طرف است.

داشتم چه می گفتم. چقدر پرت افتادم از موضوع.  می گفتم امیدوار نبودم که زیاد هم خوب باشد. آره. امید نداشتم که شوهر کردن چندان خوب باشد ولی شوخی شوخی انگار زیاد هم بد نیست. هنوز که خبری از آن سختیها و مکافاتهای زندگی مشترک که می گفتند نیست. گاهی بدقلق می شوم. او که هیچ وقت اما من گه گاه بداخلاق می شوم و سگ کوچولویی که توی دلم خوابیده ، بیدار می شود و واقی می کند. ولی اینها ، اگر نبود ، عجیب بود .  

مدتهاست توی فکر یک دفترچه یادداشتم و یک خودکار که بیاندازم   دور گردنم. روزها خیلی چیزهای کوچک می بینم که چشمم را می گیرد و خیلی خاص هستند و دلم می خواهد بنویسمشان اما کجا؟ عین احمقها همیشه فکر می کنم که یادم می مانند و به خیال خودم رسوب می کنند ته ذهنم اما موقع نوشتن ، وقتی کم می آورم و هیچ خبری از آنها نیست ، به حماقت خودم می خندم.  حماقتی که پایانی ندارد.

همین امروز چند تایی از اینها بود. یکیش همان مردی که در میدان ونک کتابهای خودش را می فروخت. کتابی که خودش نوشته بود به اسم " خاطرات و خوابهای من". و داد می زد و می گفت " کتاب خود من ". " نوشته خود من ". چرا نخریدم؟ مضحک است ولی چه اشکالی دارد بگذار بگویم که پول نداشتم. حتی اگر علتش فقر هم بود می گفتم  ولی خوب علتش این بود که کیفم را عوض کرده بودم و توی این یکی که دستم بود فقط یک دوهزارتومنی داشتم.

یک چیز دیگر هم بود. ردیف کاسه های نیم خورده آش ، کنار نرده های پارکینگ همسایه. کاسه های پلاستیکی مانده از افطار شب قبل ساختمان فرهاد.  شاید به نظر مزخرف بیایند. شاید بی معنی باشد گفتنشان ولی  من فقط چیزهایی یادم می ماند ، لااقل تا یک شبانه روز ، که یکجوری گازم بگیرد. لمسم کند و حتی مثل سیخ توی مغزم برود. بعضی چیزهایی که نمی توانم فراموش کنم ، هرچند به ظاهر بی اهمیت ، همینهایی هستند که یک جوری در من فرو رفته اند. در روحم. در مغزم. چه می دانم در کجایم.  باز هم کلمه کم آوردم و به اراجیف گفتن افتادم .  بگذارم یکبار برای همیشه تکلیفم را با چند تا چیز فراموش نشدنی معلوم کنم. تا  دم مرگ ، خاطره آن شبی که فکر می کردم در حال مردنم ، یادم می ماند. یازده سالم بود. همین حوالی و نمی دانم چرا یکدفعه با تمام وجود فکر کردم که همان شب می میرم. یک ذره هم شک نداشتم و کارهایی کردم که فقط از یک آدم دم مرگ بر می آید. اگر بخواهم تعریفش کنم بدجوری درگیرش می شوم و می دانم که نمی توانم به این سادگیها جمعش کنم. بسکه خاطره سنگینیست.  همینجا رهایش می کنم و یک چیز دیگری را می گویم که آن را هم هرگز یادم نمی رود. دوست خواهرم را که از ترس فلج شده بود. باز هم ده ، یازده  ساله بودم که همراه خواهرم که تازه دیپلم گرفته بود ، به عیادتش رفتیم که مثل یک تکه گوشت ، توی رختخواب افتاده بود . موهای وز وزی پریشانش روی بالش و بوی تند عرق از بدن لمسش ، به یادم مانده. و هق هق گریه خواهرم توی راه موقع برگشتن. دخترک موقع موشک بارانهای جنگ ، از ترس فلج شده بود.

چند تای دیگری هم هست. خواستگاری یک پسر از دختر داییم توی آسانسور بیمارستان امام خمینی ، همان موقع که همراه او برای شیمی درمانی سرطانش به انیستیتو کانسر می رفتیم و من نمی دانستم معنی این عبارت عجیب و غریب چیست.  دختر دایی قشنگم یک سال بعد مرد.

ذهنم را می گردم ، دنبال خاطره خوب.  با کمال تاسف چیز زیادی پیدا نمی کنم.  چند تایی خاطره از جنس ممنوعش دارم که به احترام شوهرم از گفتنشان صرف نظر می کنم هرچند او خیلی خیلی بیشتر از آنچه که یک شوهر باید درباره گذشته زنش بداند ، می داند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 20:17  توسط یک نفر   | 

    این چه مرضیست که نمی توانم یک خط به آسودگی بنویسم و از هزار زاویه نگاهش نکنم و آخرش هم هر چه  نوشته ام را با یک کلیلک ساده پاک نکنم. جالب است که زیاد می نویسم اما نوشته کم دارم . بیشترشان را پاک می کنم. به دلم نمی چسبند. هزار تا ایراد می گیرم بهشان و می خواهم که از جلوی چشمم دور شوند. یک چیزی در بعضی نوشته ها هست که در بعضی دیگر نیست. بعضیهایشان انگار روح دارند. انگار خواندنشان جادوی خفیفی روی ذهن آدم می اندازد و از یک نوع حسی که تا بحال نتوانسته ام اسمی برایش پیدا کنم ، پر ام می کنند. ازاین طور نوشته ها کم است. خودم که هیچ ندارم.

این زندگی ای که ازش نمی نویسم و اعتراف می کنم که از نوشتن مستقیم درباره اش طفره می روم ، همه دارایی من برای ساختن کاخ رویاهایم است. کاخ کاغذی رویاهایم. کاخ رویایی همه نویسنده ها کاغذیست. اصرار دارم که سر تپه تخیلاتم بایستم و درباره زمین زیر پایم  بنویسم.  زندگی را از بالا نگاه می کنم و چقدر از شنیدن قصه های دیگران که از وسط معرکه ، از لحظه ها گلاویز شدنشان با زندگی بیرون می آیند ، لذت می برم و چقدر دلم می خواهد من هم قصه عاشقی و سرخوردگی و دیوانگی  بنویسم که جذاب است و آشنا ولی مگر می شود چیزی را که باور نداری ، خوب بنویسی.  نمی دانم از کی اصل عاشقی در ذهنم زیر سوال رفته و چیزی که در سالهای دور به آن می گفتم عاشقی ، به طرز عجیبی به نظرم مزخرف می رسد.   چطور دیگران اینقدر زیبا درباره عشق می نویسند و من دیگر نمی توانم؟

از بد و بیراه گفتن به اجتماع سیاست زده و بی در و پیکرمان دست برداشته ام. نه فقط اینجا و توی نوشته هایم ، روزها و توی خانه و سر کار هم دیگر به  بلاهایی که سرمان آمده و می آید و خواهد آمد فکر نمی کنم. به گمانم دیگر عادت کرده ام. دیگر به دیدن یک کاریکاتور  سیاسی به نام احمدی نژاد در روزنامه و تلویزیون عادت کرده ام. این شوخی تاریخ را پذیرفته ام و  دیگر حرص خبطهای اقتصادی و حرفهای بچه گانه و بداخلاقیهای سیاسی دولت را نمی خورم. ظاهرا ً هنوز مملکت سر جایش است و لابد چیزی هست که همه ما از آن خبر نداریم . یکجورهایی  همین هر دمبیلیها  به فکر می اندازدم که نکند این اعتقاد شدیدشان به دین و مذهب و اینطور حرفها آبرویشان را حفظ کرده و مملکت را برایشان نگه داشته و از یک طرف می بینم که روز به روز گندکاریها واضحتر می شود و مثلا کسی نمی گوید که چرا مدتهاست دو وزارتخانه کلیدی مان وزیر ندارد و این سفرهای دائمی به چین و روسیه و امارات چه معنی می دهد و واقعاً با فققط پنج ساعت کار روزانه در ماه رمضان ، توی این کشور آب از آب تکان نمی خورد؟  اصلا به من چه ؟ باز افتادم توی این چاله و خلاص شدنم به این راحتی نیست.   

امروز ماه رمضان آمد. سر ظهر فهمیدند که آمده.  من  دو روز است که با آن درگیرم. عذاب وجدان بلند نشدنم برای سحری همراه شوهر عزیزم آزارم می دهد اما از یک طرف می گویم گناه بیدار کردن یک آدم خواب صواب روزه اش را از بین می برد. توجیه زیرکانه ایست اما اصل موضوع اینست که خانه داری هم حدی دارد. حدش مسلماٌ خود آزاری نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:49  توسط یک نفر   |