تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

حالم که خوب باشد انگار حرفی هم برای گفتن ندارم. انگار باید زندگی خفتم را چسبیده باشد که یک صدایی از   حجره ام در بیاید. هرچه می نویسم ، مثل غذاهایم بی رنگ و بو می شود. هیچ چیز گازم نمی گیرد. همان چیزهایی که یک وقتی از عصبانیت کبودم می کردند یا از هیجان نفسم را بند می آوردند حالا حتی نیشم هم نمی زنند.  دیگر حوصله یقه دریدن برای آزادی مطبوعات و انرژی زهر مار هسته ای و وطن پرستی و این حرفها ندارم. سریالهای مزخرف ماه رمضان را هم هروقت پا داد نگاه کردم و به ریش روشن فکری خندیدم. حالا هم که آمده ام بنویسم برای اینست که از دست خودم شکایت کنم . در انتهای رخوت و بی دردی که نمی گذارد بنویسم،  من مانده ام و رو سیاهی صفحه هایی که تا پنجشنبه قبل سیاه نکردم و با کمال وقاحت سر قرار عاشقانه ام نرفتم.  قرار پنجشنبه هایم که همان کارگاه رمان است این هفته به دلیل تنبلی تشریف برده نشد! حالم را همین خراب کرده. لعنت به من و این حرص آشپزی و وسواس خانه داری و روزی نه ساعت کار و پروژه ابزار جراحی و هزار زهر مار دیگر که مثل طناب افتاده دور گردنم و فکرم انگار از شعاع داستانهای چند خطی جلوتر نمی رود. حالا من کجا و یک رمان جامعه شناسی کجا.  یک چیز دیگر هم هست .  این میراث خواری بزرگ هفته پیش که بدتر از من حال سارا  و دوقلو هارا  ناجور گرفته و بغضم می گیرد وقتی نوشته های سارا را می خوانم و می دانم که آدم باید چه حال خرابی داشته باشد که بتواند اینطور کلمه ها و عبارتها سنگین را پرت کند بیرون. اگر سارا منظورم را بد نفهمد می گویم اینطور نوشتن یک حالی می خواهد شبیه موقع بالا آوردن.  ولی من که عاشق نوشتنم حاضرم همیشه بالا بیاورم.

یک داستان کوتاه نوشتم که هنوز تمام نشده ولی چون می ترسم که تمام هم نشود همینش را می گذارم اینجا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 17:10  توسط یک نفر   |