تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

یک بند انگشت خاک اینجا نشسته.

نبودم. غیر از چند روزی که مسافرت بودم   باقی اوقات هم  نبودم . در حقیقت خودم نبودم.  بدترین قسمت ماجرا اینست که دارم به این موضوع عادت می کنم و دیگر مثل روزهای اول زندگی مشترک که غذا پختن و قابلمه سابیدن را رقیب نابرابر خواندن و نوشتن می دانستم ، حرص نمی خورم و غر نمی زنم. نه ساعت کارم هم در شرکت هنوز سر جایش است و خیلی هم کارمند خوبی شده ام و امیدهایم به پول درآوردن از فروش ابزار جراحی بیشتر از قبل شده است.

خدا می داند اینهایی که نوشتم چقدر غمگینم می کند. ولی این حتی یک صدم از غمی نیست که به خاطر چیزهایی که در اطرافم می بینم و می شنوم احساس می کنم. می بینم که از چاله به چاه افتاده ایم . می بینم  خاتمی شده قهرمان و مبارز. چرا؟ به خاطر همان یک ذره آزادی ای که در دوره او داشتیم. می بینم  کسانی از لابلای خودمان مثل سگ ، مثل غده های سرطانی افتاده اند به جان خودمان . مسخره نیست که پوشیدن چکمه جرم باشد؟ یا بستن کمربند؟ اینها برای منی که   معتقد به آزادی مطلق هستم و هیچ اعتقادی به تعیین تکلیف برای پوشش مردم ندارم ، زجر است. زندگی در جایی که قوانینش فرسنگها با اعتقاداتم فاصله دارد سخت است.

اما غصه اصلیم را اینجا می خواهم بگویم. دو سه هفته پیش بالاخره تب رفتن به دوبی مرا هم گرفت و یک شب که با دوستانمان دور هم نشسته بودیم ، حرفش را زدیم و جدی گرفتیم و دو هفته بعدش راهی شدیم. اگر چند تکه لباسی را که خریده ام از جلوی چشمم دور کنم تنها چیزی که از دوبی به یاد می آورم خاطره وحشتناک یک کاباره است که خودمان هم نفهیدیم چطور شش نفر آدم عاقل ، گول یک راننده نیم وجبی را خوردیم و سر از آنجا درآوردیم .قرار بود خواننده معروف ! شهرام کاشانی ،  برنامه اجرا کند. من که البته از همان اولش مخالف بودم و اصلاٌ مرا چه به شهرام کاشانی  ، با وجود اینکه آهنگ نازی جون خیلی آهنگ خاطره برانگییست برایم ولی صد هزار تومن پول بلیطم را بیشتر دوست داشتم. ولی خوب. گاهی باید تابع جمع بود و اوقات بقیه را خراب نکرد.

ساعت دوازده آنجا بودیم. آنجا کجا بود ؟ دخمه ای سرد و تاریک به همان سبک کاباره های قدیم ایرانی که البته من فقط توی فیلمها دیده بودم. اگر بخواهم آدمهایی را که آنجا بودند توصیف کنم ، حرفهایم خیلی تکراری می شود و همه می دانند   چطور خانمها و آقایانی در چنین جایی دیده می شوند ولی احتمالاً وجود پنج شش نفر عرب دشداشه پوش را نمی توانند حدس بزنند.  دو تایشان نزدیک ما و درست روبروی سن نشسته بودند و همه اینها را گفتم که بگویم تمام برنامه انگار برای این دو مردک کریه المنظر اجرا می شد و هرکس که روی سن می آمد و آهنگی می خواند از اول تا آخرش مشغول عرض ارادت به این دو جانور مخوف بود. خدا می داند چند تا اهنگ عربی خواندند و چقدر به زبان عربی از این دو نفر تشکر کردند. از یک جایی به بعدش دیگر برایم قابل تحمل نبود. دیدن آن دو که با چه نخوت و غروری آنجا نشسته بودند و گارسنها مثل پروانه دورشان می چرخیدند و اگر ده بار میزشان را تمیز می کردند و برایشان میوه و نوشیدنی می بردند به زحمت یکبارش سر میز ما و بقیه ایرانیها می آمدند و تازه اینها که خوب است. چیزی که آن شب اشکم را در آورد و پشتم را لرزاند ، رقص و خودنمایی پنج شش دختر جوان و زیبای ایرانی بود جلوی این دو حیوان و دیدن التماسی که از لابلای حرکات موزونشان می ریخت. همه با هم برای جلب توجه آن دو مسابقه گذاشته بودند. مسابقه رقص و مسابقه برهنگی. 

من اشک ریختم و نگاه کردم و تا وقتی یالاخره ساعت دو و نیم ، آقای شهرام خان افتخار دادند و در حال اجرای آهنگ نازی جون پا به صحنه گذاشتند ، این نمایش تهوع آور ادامه داشت. ایشان دو سه تا آهنگ خوانندند و تشریف بردند  و ما هم تا آخر برنامه نماندیم که ببینیم برنده آن مسابقه چه کسی بود. آن که ظریف بلند بود یا آنکه تپل و لوند. شاید هم خانم خواننده ای که آهنگ سلطان قلبها را به افتخار حضرات اجرا کرد و هر بار که به مصرع " ای یار زیبا " می رسید رو به آن دو مرد  کریه می کرد و با دست نشانشان می داد. من و هانیه بار اول خندیدیم و بار بعد که ریختن صد دلاریها را به پای خانم دیدیم موضوع دیگر خنده دار نبود.

از دوبی همین خاطره برایم مانده و البته شنیدن مداوم پچ پچ آدمهای اطرافم به زبان فارسی و ایرانیهایی که مثل مور و ملخ توی فروشگاهها ریخته بودند و درست مثل خود ما پولهایشان را ، پول نفتشان را توی جیب عربها می ریختند تا برجهای بلندتری بسازند و هتلهای عجیب و غریبتری  و شهر اروپایی تری. شهری که انگار از طرف ملتهای عرب و مسلمان برای عذر خواهی از اروپایییها و امریکاییها ساخته شده و انگار می خواهد بگوید حق با شماست و ما هم اگر بخواهیم متمدن باشیم باید شبیه شما بشویم. ولی چه کنیم که یک خدایی آن بالا نشسته و اگر نماز نخوانیم و به زنهایمان اجازه بدهیم روبنده شان را بردارند ، به قعر جهنم سقوط می کنیم.

با چه دل پری برگشتم. فکر اینکه بدبختی ها و ندانم کاریهای ما و کله شقی آدمهای دولتمان چه فرصت بی نظیری را به این عربهای بی همه چیز داده که زمین خشک و لم یزرعشان را هر رزو بیشتر شبیه بهشت بکنند ، آزارم می دهد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 13:40  توسط یک نفر   |