تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 روز برفی ، روز عجیبیست. تمام سال چشمت عادت کرده به دیدن رنگهای مختلف و جورواجور و یک دفعه بلند می شوی و می بینی همه جا سفید شده و از رنگها خبری نیست.  اینطوری دوست ندارم. هیچ چیز را نمی توانم به طور مطلق بپذیرم. حتی سفیدی را . حتی خوبی را. 

برف پارسال ، توی آذر ماه بود. یادم هست چون ، اولین روزی بود که توی این وبلاگ نوشتم و حالا که نگاه می کنم در این یکسال و چند روز ، من به اندازه تمام عمرم عوض شده ام.  آنقدر عوض شده ام که خودم گاهی حیرت می کنم. دلایل زیادی دارد و مهمترینش اینست که خودم خواستم. دو سال قبلش ، سالهای بدی بودند. " بد " توصیف خوبی نیست. سالهای سنگینی بودند و البته امروز که فکرش را می کنم می بینم ، اگر آن روزهای سخت را پشت سر نگذاشته بودم طعم آسایش امروزم را نمی فهمیدم.  اگرچه که این آرامش هم به نوعی مرا می ترساند. گاهی از خوبی کسی که با او زندگی می کنم تعجب می کنم و می ترسم. از هر تغییر کوچکی می ترسم. در یک برکه آرام ، یک نسیم ملایم هم می تواند تلاطم ایجاد کند. روابط ما به طرز عجیبی آرام است و من می ترسم از اینکه یک مشکل ، یک دشواری ، بیشتر از آنچه که باید روابطمان را خراب کند. من آنقدرها  هم دختر بی سر و صدا و آرامی نیستم. یعنی نبودم. همیشه دو رو برم را عده ای آدم عجیب و غریب و پر از تنش و ناراحتی گرفته بودند که بیشترشان را خودم به زندگیم راه می دادم. یک اشتباهی در من نهادینه شده بود و شاید هنوز هم رگه هایی از آن باشد  که از آدمهای عجیب و متفاوت خوشم می آمد و چقدر این خوش آمدن ، برایم گران تمام می شد. گران از نظر بار عاطفی و مراقبت از اینکه دچار دردسر نشوم وگرنه که برای نوشتن هیچ چاره ای جز دیدن و تجربه کردن نیست و من از این بابت همیشه از تجربه و شناختن استقبال می کردم.  همه افعالم گذشته است چون به جهت تعهدات اخلاقی دیگر مراودات سهل و آسان با مردها و پسرها ندارم و چسبیده ام به شوهرم  که البته خود او در نوع خودش کاراکتر بی نظیریست برای نوشتن از این جهت که درون بسیار پیچیده و بیرون بسیار ساده ای دارد.

چه شد که اینها را نوشتم؟ این برفی که دیروز و امروز آمد یکجورهایی ، یک میانبر ذهنی بود به پارسال همین موقعها با همین شرایط جوی .  در آن زمان من کاملا ٌ آدم دیگری بودم. خرد و مچاله و در آستانه فرو ریختن. باور هم نمی کردم   دیگر اوضاع درست بشود چون آن  موقع درست شدن از نظر من ، برگشتن و ادامه همان اشتباه دو ساله ام بود.  دو سال کشیدن یک بار سنگین روی دوشم . نمی خواهم درباره احساسم در آن دو سال حرف بزنم چون یا مجبورم اعتراف کنم که یک احمق به تمام معنا بودم یا اینکه پا روی احساسم گذاشتم و منطق سخت و سر د زندگی را قبول کردم که البته این دومی درستتر است. فقط باید اینطور تصحیحش کنم که این پذیرفتن ، یک نوع توفیق اجباری بود نه انتخاب مطلق خودم. آن دوران برایم گذشته و کمرنگ شده ولی یک سوال همیشه آزارم می داد و هنوز هم گاهی به عنوان یک معما ، به آن فکر می کنم. خیلی ساده این معما می شود " چه شد که تمام شد". اغلب رابطه ها به یک دلیلی به پایان می رسند. دلیلی که یا قابل لمس است یا قابل بحث. ولی من این دلیل را نه لمس کردم و نه درباره اش بحث کردم. حلا دیگر چه اهمیتی دارد؟  مهم اینست که به خیر گذشت.  اگر دست از این عادت مخرب چسبیدن به گذشته بردارم ، زندگی آسانتر می شود. آسانتر می شود ولی جذابیتش را از دست می دهد. فقط وقتی می توانی ببینی چقدر راه آمده ای که برگردی و به پشت سرت نگاه کنی و چه بهتر که ببینی ، قسمتهای سخت و بدش را گذرانده ای ، هرچند که کسی از آن جلوتر ها خبر ندارد.  

 

سارای عزیزم  انگار دلش برای من سوخته و از دوستانش دعوت کرده بیایند اینجا . البته حق  دارد چون در این وبلاگ متروکه ، آدم دلش می گیرد . ولی راستش زیاد برایم مهم نیست. خودم می دانم که نوشته هایم ، عامه پسند نیستند و مدتها گذشته از آن زمانی که احساسات و کلمه های پر آب و تاب  و سنگین توی نوشته هایم ولو بودند . حالا دیگر ترجیح می دهم بار معنا را روی دوش کلمه های ساده تر و روانتر بگذارم . اینطوری چیزی که می خواهم بگویم ، حرفی که می خواهم بزنم سالمتر به مقصد می رسد.

اولین باری که رمانم را سر کلاس خواندم ، استاد حرفی زد که برایم خیلی جالب بود. اولین اظهار نظرش در مورد رمانم این بود که من نویسنده متواضعی هستم و نخواسته ام قدرت قلمم را به رخ بکشم. امروز هم بعد از نزدیک شش ماه ، وقتی ادامه رمانم را خواندم ، استاد گفت که از بین همه خواننده ها ، فقط عده بسیار کمی هستند که نظرشان مهم است و ما برای همین عده می نویسیم. این هم برایم جالب بود. ولی جالبتر از همه اینها اینست که من برای خودم می نویسم و خودم بزرگترین و سختگیرترین منتقد کارهای خودم هستم و بسیار بی رحم. پس اگر نتیجه کارم چیز خوبی از آب درنیاید دیگر بر می گردد به بی استعدادی خودم.

 هفته آینده چند روز می روم شیراز. شهری که دوستش دارم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:17  توسط یک نفر   | 

 

 من چقدر پررو هستم که می خواهم این رمان را تا ته بنویسم. داستانی درباره یک پسر بیست و پنج ساله. در سال 75.

فعلا که از رو نرفته ام.

این بخشی از همین رمان است. هرچند من بلد نیستم آدمها را بکشانم اینجا تا نوشته هایم را بخوانند ولی شاید گذشت زمان کمکی بکند. 

*****

از نهار اداره که جا می ماند ، توی خانه هم آه نداشت . دیشب مثل گرگ گرسنه بود .  صبح در یخچال را برای صدمین بار باز کرد  و برای صدمین بار همان خیارهای پلاسیده را دید و  کاسه ای که ماست به دیواره هایش خشک شده بود و دریغ از یک لقمه نان. از صبح تا حالا هم   فقط کشمش خورده بود و چای.

 از آن ساندویچهای کثیفی خرید که همکارش می گفت " هرچه کثیفتر ، خوشمزه تر " . شهلا ، از بیرون ساندویچ نمی خرید ، می گفت پر از کثافتند. برایشان توی خانه ، هرچه داشتند لای نان می پیچید و می گفت ساندویچ مثلا پنیر ، ساندویچ تخم مرغ و حتی ساندویچ نیمرو. همینها را همکلاسیهایشان می آوردند مدرسه و اسمش بود قاضی.  " فرهنگستان ادب به زودی کشفش می کند " و از فکر اینکه روی سردر ساندویچ فروشیها بنویسند "قاضی فروشی " خنده اش گرفت . 

در را بست.  آنی به سرش زد  درجا  بایستد . از آن وسواسهای قدیمی به سرش افتاد که یک نفر انگار به اش دستور می داد کاری بکند . خیلی  سال پیش - آخرین بارش شاید ده دوازده سال پیش - بعضی وقتها ، به خیالش می رسید باید همان لحظه یک کار خاصی بکند. مثلا موهایش را بکشد ، یا اگر کسی دور و برش بود ،  برود و به پشت او دست بزند. حتی گاهی چیزهای عجیبتری به سرش می زد. دستور می رسید لبش را گاز بگیرد تا خون بیاید یا یک تکه موی شهلا را قیچی کند.  در واقع  حسی داشت که  که اگر فلان کار را نکند ، اتفاق بدی می افتد . شاید هم اینطوری نبود ، حتی مطمئن بود  اتفاق بدی هم نمی افتد ولی باید یک چیزی را به خودش ثابت می کرد و اغلب هم می کرد. از یکی وقتی به بعد ، دست از اجرای دستورها برداشت تا بالاخره از سرش افتاد . ولی حالا   دستوری رسیده بود که انگار منتظرش بود . باید  مثل مجسمه می ایستاد و نفس نمی کشید. امیدوار بود همانجا بایستد و جلو نرود. خودش نه ، زمان.  از آنجایی که ایستاده بود ، همه خانه مثل یک عکس بزرگ جلویش بود . هیچی چیز در عکس تکان نمی خورد. خودش هم جزئی از این عکس بزرگ شده بود. عکسی که عکاس هم توی آن افتاده بود. بالاخره یک چیزی تکان خورد ، سایه ای که از پنجره روی کاناپه افتاده بود تکان خورد و بازی تمام شد. کفشش را در آورد و همان کاری را کرد که نمی خواست بکند. یعنی دلش می خواست می توانست آن کار را نکند. رفت و دستگاه را روشن کرد و همانطور که کاپشنش را در می آورد ، روی کاناپه ، ولو شد . چشمهایش را بست و از آن بالا ، همانجایی که خوابهایش را می دید، یک گوش بزرگ را دید که روی کاناپه ، دراز کشیده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:1  توسط یک نفر   |