یعنی داری با یکی حرف می زنی. تازه فهمیده ام که توی تمام نوشته هایم با خودم حرف می زنم.
هرچه جلو تر می روم گره ای که بین کار شرکت و کار خانه افتاده سفتتر و محکمتر می شود. امشب از شدت پا درد و خستگی ، موقع پختن غذا گریه کردم.. پنج روز است که از ساعت هفت صبح تا شش بعد از ظهر یکسره سر پا هستم و با صد نفر در روز حرف می زنم. . امروز تمام شد .
جمعه قبل با رضا رفتیم نمایشگاه کتاب . سال قبلش هم با خودش رفته بودم و چقدر پارسال حالم بد بود و عصبی و کلافه بودم . رضا هم یادش بود . گفت پارسال خیلی بداخلاق بودی. برای خودم هم جالب است که تازگیها ، هفت هشت ماهی هست که خوش اخلاق شده ام . با وجودی که سختی کار پدرم را درآورده ، اما آرامتر و خوش حال تر از قبل هستم. ولی نمایشگاه کتاب از جهاتی خیلی حالم را گرفت. از یک طرف شلوغی مسخره و مضحک نمایشگاه ، با آدمهای کتاب نخوانی که فقط بی خود و بی جهت پرسه می زدند و از طرف دیگر دیدن کتابهای نشر چالش که آنقدر پایشان زحمت کشیدم و چقدر خام و خوش خیال بودم و چقدر ناجور به دنیا نگاه می کردم. حس عجیبی که جلو پیشخوان نشر چالش داشتم آزار دهنده بود. حس می کردم کوچک و ضعیف شده ام. من نسبت به پارسال در موقعیت به مراتب بهتری هستم و خیلی خیلی به چیزی که همیشه دلم می خواست باشم نزدیکتر شده ام ولی آن کتابها ، آن کتابهای لعنتی انگار مرا گرفتند و پرت کردند به روزهایی که...... بگذریم.
یک هفته است که از کوروش و پرینوش و نگار و خودکار هیچ خبری ندارم. دلم می خواست چهار ساعت دیگر به طول شبانه روز اضافه می شد و من این چهار ساعت را با اینها می گذراندم.
