تبليغاتX
تلخی این روزها

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 

خشکسالی بدیست. داستانهایم را سرما زده. آخرین باری که چشمهایم را بستم و خیالاتی شدم کی بود؟ چقدر دور ....

این بود زندگی ای که برایش جان کندم و روح و روانم را با فکرهای عجیب و غریب و اتفاقهای بزرگ و مهم سوهان کشیدم . که چه بشود؟ چشم بر هم نزده شب بشود؟ امروز صبح ، همین یک ثانیه پیش بود.  هفته پیش دو ثانیه قبلتر ، پارسال ؟ همین چند ساعت پیش..... این طور پیش برود یکی دو روز دیگر  می میرم و خیلی چیزها را با خودم به گور می برم. اول از همه پایان قصه هایم را .

امشب غمگینم. دلیل مزخرفی دارد. چیزی که بیشتر باید عصبانیم کند ولی غمگینم کرده. اگر همین الان باران می آمد حالم خوب می شد. قسم می خورم . چرا اینقدر دلم باران می خواهد؟   آنقدرها هم آدم لوسی نیستم ولی لج کرده ام و دلم باران می خواهد. از آن بارانهای اساسی بهاری. عاشق اینم که بروم یک جای گرمی که مدام باران ببارد. چه کسی می گوید هوای شرجی بد است؟  فکرش را بکن. قطره های باران روی  بازوهای قهوه ای رنگ و برهنه یک زن سیاهپوست.  چه صحنه قشنگی.

فردا یک روز سخت دیگر از سلسله روزهای دشوار خرداد است. خرداد را دوست ندارم. هیچ چیزش را . و از همه بدتر ، فاصله بیست و یکم تا بیست و چهارم امسال و نمایشگاهی که نفسم را از همین حالا گرفته.

دلم باران می خواهد. آقای خدا!!!! باران لطفاً !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:50  توسط یک نفر   |