دخترک دستهایم را می گیرد و می گذارد توی ظرفی که نمی دانم چی تویش ریخته. انگار مخلوطیست از آب و شامپو ولی کف نمی کند. یک سری قیچی و سوهان و برس روی یک حوله سفید چیده و یک لوله بلند از دستگاهی شبیه رنگپاش کنار دستش آویزان است. شیشه های لاک ناخن از رنگهای مختلف ، شاید پنجاه تا بیشتر روی میز چیده . نمی دانم قرار است ناخنهایم توی این محلول صورتی لزج چه بشود. خودش دارد به ناخنهای بلند خودش ور می رود که رویشان گل های سفید کشیده. می گویم برای من گل نکش. لبهایش را کج می کند و می پرسد "چرا ؟ خوشگله که" . فکر می کنم واقعا چرا ؟ جوابش مثل ریشه های درخت توی گذشته های دور است تازه این یکی چندان عمیق نیست. اولین بار است ناخنهایم را توی آرایشگاه درست می کنم. همیشه از آرایشگاه بیزار بوده ام. بوی بطالت خفه ام می کند. حرفهای بیهوده و چرند اعصابم را به هم می ریزد. واقعا زنانگی محض چیز غیر قابل تحملیست. ولی اینبار اوضاع فرق می کند . این زنانگی محض باید به کمکم بیاید که موجود رنجور و ضعیف درونم را که دو سال مورد بی مهری و بی توجهی قرار گرفته مداوا کنم. از صبح زود آمده ام برای اینکه توی ظاهرم دستی ببرم. اصلش این است که تغییر کنم.
حالا که یک هفته گذشته از سیل تغییرات که توی زندگیم روانه شده ، وحشت کرده ام. می ترسم دوام نیاورم. همه چیز با هم اتفاق می افتد و اثر همدیگر را تشدید می کند . تمام مدتی که می خواستم خودم را قانع کنم که کارم را ترک کنم به خودم گفتم " عادت کرده ای که می خواهی ادامه بدهی . ترس از تغییر نشانه بالا رفتن سن است. تغییر باعث می شود جوان بمانی. " البته این توجیه از نقطه نظر فیلسوفانه اش بود وگرنه یک خروار دلیل عینی و منطقی داشتم که دیگر کارم را ادامه ندهم. و ندادم . حالا یک هفته گذشته و من از آدمی که 9 ساعت در روز کار میکرد به یک خانم خانه تبدیل شده ام که تا ساعت نه و ده صبح می خوابد و تا آخر شب برای خودش ول می گردد و مهمترین کاری که می کند اینست که یک رمان نصفه و نیمه را که قبلا نوشته ، بازنویسی می کند و ادامه اش می دهد.اما باور کنید این را به طعنه نگفتم. این مهمترین کار است. حتی توی این مملکت که نوشتن یک کار نفرین شده است ، ترجیح می دهم نویسنده باشم تا هرکاره دیگر.
به زودی به خانه جدید می رویم. این هم در سلسه تغییراتی که به راه انداخته ام جای خودش را دارد. من عاشق این خانه مان شدم ، همان روز اولی که برای دیدنش آمدیم . از توی راهرو تا پشت در ورودی مثل سفر زمان بود. انگار از گذشته ای که مرا به خانه های ساده و بی روح پیوند می زد به آینده ای در یک خانه گرم و پر رمز و راز وارد شدم. این خانه یک روح سنگین دارد . آنروز یک چیزی از دیوارهایش بیرون می زد که توی دلم را گرم می کرد. همه آن چیزی بود که می خواستم . دنج و وهم آلود. همیشه وقتی می آیم توی خانه انگار یکی بغلم می کند. یک پنجره هم داریم که رو به پارک بزرگی باز می شود که البته همیشه خلوت است. این خانه دو سال منبع امنیت من بود و بهترین ساعتهای زندگیم را با کسی که او هم بهترین است گذراندم. و حالا ، این طوفان تغییر حتی خانه مان را هم در می نوردد. نه اینکه گمان کنید ما به زوال رفته ایم . تغییر خانه از سر استیصال نیست . برای اینست که این رخوت ، مثل همان چیزی که توی کتابهای روانشناسی به آن تله آسایش می گویند می رود که آینده مان را با روزمرگی و قناعت به کمترینها پیوند بزند. نمی دانم ، گمانم همه اینها برای اینست که خانه ای همیشگی داشته باشیم. ما توی این خانه ها مهمانیم .
و اما سفر. سفری سه روزه به جزیره کیش. خواستم وقفه ای بشود بین تبدیل شدنم از یک کارمند تمام وقت به یک خانم خانه که نشد. درستش این بود هفته پیش می رفتیم ولی توی هتلهایی که من با وسواس انتخاب کرده بودم جای خالی پیدا نمی شد . حالا یک هفته گذشته و تقریباً به نقش جدیدم عادت کرده ام. این سفر کمی معنیش را از دست داده ولی کیش به تنهایی خودش انگیزه خوبیست. با اینکه خاطراتم را توی این شهر با کمی شرمندگی به یاد می آورم ولی خیلی چیزهاست که مشتاقم می کند دوباره سری به ساحل تمیز و خوش رنگش بزنم ، توی خیابانهای خلوت و خالیش که توی هر فصلی حرارت از زمینش بالا می زند راه بروم و خودم را به وسوسه خریدهای احمقانه از مغازه هایی که می دانم سرم را کلاه می گذارند بسپارم.
