تبليغاتX
تلخی این روزها - همینجوری!!!

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

نه اینکه ننوشته باشم. خیلی چیزها نوشته ام ، ده دوازده صفحه از رمانی که مثل  کش هرچه می کشم ، تمامی ندارد. شخصیتهای ریخته اند وسط مغزم و هوار می کشند من. من . من. جالب است بگویم همه آدمها ، همه همه کسانی که دور و برم هستند ، وقتی فکر می کنم می توانند شخصیت داستانم باشند ، آخر لازم نیست آدم خاصی باشند ، همینقدر که توی همین مملکت بزرگ شده باشند ، کافیست که بیاورمشان توی داستانم و نشان بدهم که این تربیت قاطی پاتی ایرانی ، اسلامی  چه بر سر ما آورده. شادمهر عقیلی ، توی ماهواره آواز می خواند " مشکوکم ، مشکوکم به تو " و توی کلیپش تا آنجا که جا دارد صحنه های سکسی می چپاند و من ، سر میز شام یادم می آید که او یک آهنگ هم خوانده برای حضرت زهرا.  خودمانیم. چه مثالی زدم. باور کنید نصف ایده رمانم لو رفت !!

یک یادداشت نوشته بودم به اسم سراشیبی اسفند که آنقدر پستش نکردم که موعدش گذشت.  درباره پارسال بود. چیزهایی که توی دلم مانده بود . ولی چقدر این زندگی توی دل آدم است ؟ پارسال بیشترش توی دلم گذشت ولی یک بخشی از زندگی که بخش بزرگ اما کم وزنی است بیرون دلم گذشت. توی شهر ، توی خیابانها ، سر کار و در ارتباط با آدمهای دیگر که کاری به دلت ندارند و بیشتر به تو به چشم وسیله ای برای رسیدن به خواسته هایشان نگاه می کنند.  این قسمتش خیلی سخت بود.  جایی که در آن کار می کنم فشار غیر قابل تصوری رویم وارد کرد جوری که فکر می کنم الان دیگر سر شده ام وگرنه ، شرایط همان شرایط است. ا ز نزدیک حس کردم که چه پول کثیف و بی اصل و نسبی در تجارت راه افتاده . چیزهایی مثل صداقت و خدمت و این حرفها ، حرف مفت است و کافیست ادعایش را بکنی تا شنونده از خنده روده بر شود.   توی اغلب معامله ها هر دو نفر از اساس بازنده اند. یکی پولش را باخته و یکی حیثیتش را . کدام بازنده بزرگتریست؟ این دیگر به دیدگاه آدمها بر می گردد.

یک مسافرت کذایی هم رفتم که واقعاٌ تعطیلاتم را به گند کشید و مرا حتی به " س " سفر هم حساس کرده است. خودش و تبعات بعدش که مریض شدم و چند روز باقیمانده تعطیلاتم هم نفله شد. ولی مگر می شود بدون اینطور تجربه های سخت ، بدون دیدن چیزهایی که در حالت عادی نمی شود دید ، آدمها را شناخت و شروع کرد به نوشتن داستان و گاهی هم بالای منبر رفتن برای دخترهای خوش خیال دور و بر.  عجب سفری بود، با مشتی نمونه خروار از اجتماع هزار پاره ایرانی.  من متاسفم که هر روز  این اعتقادم سفتتر می شود که ایرانی بودن اصلا چیز خوبی نیست. اینها دیگر چه جور آدمهایی هستند که خودشان هم به خودشان رحم نمی کنند . اصلا هر صفت بدی توی ما یا نیست یا اگر هست به حد افراط هست. ما رفتیم به یک مملکت غریب تازه به دوران رسیده.    آذربایجان شوروی و خدایا ، چه بر سر ما آمده که حالا اینها هم ما را داخل آدم حساب نمی کنند. دیگر درباره اش نمی نویسم چون زجرم می دهد ولی می دانم که آقا رامین و خانمش ، آقای پدربزرگ رشتی ، دکتر مشکینی که ویولن می زد و  نازی و الهام با آن مژه های مصنوعی فوق العاده بلندشان ، از یکجایی توی داستانهایم سر در می آوردند. آخ یادم رفت . پسر دانشجوی ایرانی که آب می خورد و مست می کرد و آنقدر داد کشید که روز آخر صدایش در نمی آمد.  اینها را که نوشتم  حس کردم   آنقدرها هم بد نشد به این مسافرت رفتم. کجا می توانستم این همه کاراکتر را یکجا با هم بشناسم. 

راستی من این یادداشت بی نمک رو برا چی نوشتم؟ شاید برای یک گردگیری مختصر !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:47  توسط یک نفر   |