تبليغاتX
تلخی این روزها - سفر

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

 

تا بحال شده در برابر یک اتفاق ، احساسات متناقض بهتان حمله بیاورد و شما ندانید احساس واقعیتان کدام است. تا حالا شده بخواهید هم گریه کنید و هم بخندید؟. هم داد و فراد راه بیاندازید و هم تشکر کنید.

من این وضعیت را تجربه کردم. زمانی که داشتم به این نتیجه می رسیدم با یک قدیس زندگی می کنم و " شوهرم" داشت چهره انسانیش را برایم  از دست می داد و تبدیل می شد به اسطوره ای که مدام دربرابرش احساس ضعف کنم . شرایط بحرانی ای که مرا دچار این وحشت می کرد که در برابر این همه خوبی چه کنم. زمانی که تلاشهای من برای خوب بودن  احساس حقارت را در من بوجود آورده بود و موقعی که زندگی خیلی آرام و بی نوسان جلو می رفت ، کشف یک حقیقت ، اطلاع از یک واقعه و برملا شدن یک خطا ، مرا در شرایطی قرار داد که همان ابتدا توضیح دادم. نمی دانستم دانستن اینکه او هم مثل همه آدمهای دیگر دچار اشتباه می شود باید باعث خوشحالیم شود یا نگرانی. اعتراف میکنم در آن شرایط باید انتخاب می کردم توی دامن کدام یکی از این احساسات بیفتم. شاد باشم که باری از روی دوشم برداشته شد یا ناراحت از اینکه " شوهرم" در حق من بدی کرده است. درست مثل همه مردهای دیگر.

فردا به سفری می رویم که همانروزها قرارش را گذاشتیم. حالا که وقتش رسیده آرزو می کردم  موضوع را به زمان می سپردیم. حالا خیلی آرامم و خوب که فکرش را می کنم می بینم کل این ماجرا مرا در موقعیت بهتری قرار داد. هرگز دلم نمی خواهد دوباره اتفاق بیفتد ولی از اتفاق افتادنش زیاد دلخور نیستم.   
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:45  توسط یک نفر   |