مدتهاست می خواهم برای این وبلاگ چیزی بنویسم بیشتر به این خاطر که آخرین پستم –سفر- را از جلوی چشم بردارم. خیلی از آن موضوع گذشته و حال و هوایم خیلی عوض شده. عجیب است زمان اینقدر اهمیت مسائل را کم می کند. درست مثل اینکه از یک چیزی از نظر مسافت دور می شوی و آن چیز هی کوچک و کوچکتر می شود. البته این به شرط آنست که آدم مشکلات را دنبال خودش نکشاند یا بدتر از آن مشکلات خفت آدم را نچسبیده باشد.
یکی از داستانهایم را فرستادم برای سایت کولیها و البته کسی زیاد توجهی به آن نکرد. خودم دیگر از این دست و پا زدنم در دنیای داستان نویسی خسته شده ام. سرم بیش از اندازه به کارم – شغلم در شرکت- گرم است ولی سودای نوشتن راحتم نمی گذارد. همین مسئله باعث شده توی هیچ کدامشان موفق نشوم. واقعا جسارت بزرگی می خواهد کار کردن را ول کنم و بنشینم توی خانه داستان بنویسم ولی می دانم تا وقتی این کار را نکنم نمی توانم اسم خودم را بگذارم نویسنده. چون به قول رابرت مک کی" نویسنده باید زندگیش را از راه نوشتن بگذارند". البته بنده خدا توی ایران که زندگی نمی کرده. به هر حال دلم خوش است به قول استادم " پول انگیزه شرافتمندانه ایست"
