تبليغاتX
تلخی این روزها - خانه

تلخی این روزها

گاهی من ، گاهی خیال ، گاهی من و خیال

آمدند ، دیدند ، پسندیدند و رفتند و چند روز بعد دوباره آمدند و تا یک ماه هی آمدند و رفتند. همه این  آمدن و رفتنها را از توی چشمی در می دید و میدانست اگر به خاطر دزد ناشی چند سال پیش نبود، در را عوض نمی کرد و الان همین چشمی کوچک هم در کار نبود که حتی شده کج و کوله و خپل و کوتاه ، آدمهای آن طرف در را نشان بدهد که از پله ها بالا و پایین می روند. آسیه  بار سوم حدس زد یک زن و شوهر هستند. تا قبلش گاهی هفت هشت نفر زن و مرد با هم میامدند    و بار سوم دو تا زن و مرد جوان آمدند که  لابد قرار بود  زن و شوهر بشوند. "از چه چیز این خانه خوششان آمد؟ با این پله های بی ریخت و نمای بد ترکیبش؟ این خانه کم کم لااقل سی و پنج سال سن دارد ". اینجا را خریده بود گفتند هفت هشت سالی دارد. " تازه آن موقع هنوز انقلاب نشده بود یا شده بود ولی زنها هنوز بی حجاب می چرخیدند".

بو. بوی رنگ از صبح بلند شده بود. اصلا با همین بو بیدار شد. سه تا کارگر آمدند خانه را رنگ بزنند. " لابد خیلی ارزان باهاشن حساب کرده که حاضر شدند اول زندگی بیایند توی همچین خانه قدیمی و درب و داغانی".

چند روز بود در قوری شکسته بود و در قندان را می گذاشت جایش که لااقل چایی دم بکشد.  ده سال تمام هی فکر کرده بود   قوری به این بزرگی به چه درد   زن تنها می خورد و هر از گاهی مثل حالا که این رنگ کارها آمده بودند خوشحال می شد   قوری بزرگش بالاخره به یک دردی می خورد.   " از رنگ کار چیزی در نمی آید. چه می داند چه کسی قرار است بیاید توی این خانه.... شاید هم بداند" سه تا چایی ریخت اول توی فنجان بعد پشیمان شد و برگرداند توی استکان. قند ها نم کشیده بودند" به جهنم" . سینی را گرفت یک دستش و با دست دیگرش چادر گلدار را انداخت روی سرش . از چهل سالگی به این طرف گاهی چادر گل دار می انداخت سرش و دیگر بی خیال شده بود بهش بگویند حاج خانم  و خیلی کمتر از قبل لجش در می آمد. از همان چهل سالگی به بعد هم شروع کرد به چاق شدن و از آن بدتر بدنش شل و ول شد و بازو هایش آویزان و پاهایش بدریخت.

بالای پله ها که رسید حس کرد بو دارد خفه اش می کند. بیزار بود از هر چی بو توی دنیا بود به جز چند تا بو. بوی خاک ، بوی بچه و یک بوی خیلی خصوصی که خودش هم باورش نمی شد.  کارگرها انگار متنظر بودند . یکیشان که بالای نوردبان بود تا او را دید فرچه اش را گذاشت توی سطل آویزان از کنار نوردبان و پله ها را یکی یکی آمد پایین. یکی دیگرشان که پشتش به در بود برگشت و آسیه را دید " دست شما درد نکند مادر . خدا عمرتان بدهد داشتیم ..." آسیه دلش می خواست سینی را بیندازد زمین و برگردد.        توی ذهنش داد زد " مرتیکه تو لااقل چهل سالت است چطور من چهل و هفت ساله مادرت می شوم". لبهایش را روی پارچه چادری که بینشان بود فشار داد و سینی را داد دست پسر افغانی که از یکی از اتاقها آمده بود بیرون.   

دستش که آزاد شد چادر را از دهانش درآورد . " خسته نباشید" . همه با هم تشکر کردند. وسط هورت کشیدن و هر کدام با یک لهجه ای . دو رو برش را نگاه کرد . داشتند سالن را یک رنگی می زدند که به زرد  می زد. هنوز پر از لکه های سفید بود که از قدیم یادش مانده بود می گفتند بتونه کاری و بعد یادش آمد رویش رنگ آستر می زنند. " این رنگ آستره؟"

یکیشان شروع کرد به سرفه ، قند پریده بود توی گلویش. آسیه به رویش لبخند زد  " سوغاتی می خوری "

" آره ولی رنگ اصلی هم همینه" آسیه چشمهایش را گرد کرد که مثلا تعجب کرده  " نمی دونم حاج خانم . سلیقه امروزیهاست دیگه. ما که همیشه سالن رو سفید زدیم. یا حداکثر استخونی". و دیگری گفت  " تازه گفتن اتاقها رو یکیشو سبز بزنیم. یکیشو چی ؟.."

پسر افغانی به دیوار تکیه داده بود . هیچ کدام از آن دو تا یادشان نیامد . پسر افغانی خیلی یواش گفت " یاسی"

آسیه خیره شد به صورت پسر افغانی که عجیب خوشگل بود. صورت گرد و روشنی داشت با گونه های سرخ. چشمهاش افغانی بود و ابروهاش پهن و کم پشت.

" مگر آقا نادری نگفته رنگ کنید؟ " هر سه تاییشان لیوانهاشان را گذاشتند روی سینی که روی تاقچه بود. سلانه سلانه برگشتند سر کارشان. پسر افغانی رفت توی اتاق . آن یکی از نوردبان رفت بالا و سومی نشست و شروع کرد به هم زدن یک چیزی توی سلطل.

" حاج خانم بپا رنگی نشی، ... نه اینجا رو گفتن به سلیقه یه خانم رنگ بزنیم. صبح آمد و این رنگها را انتخاب کرد ".

صبح که رفته بوده خرید کند آمده . اگر هوس نکرده بود برود چغاله بادام بخرد شاید می دیدش. از همه بهتر این بود توی راهرو  یک هو جلوی هم در می آمدند. اگر از او می پرسید اینجا چطور خانه ایست راستش را می گفت. ولی راستش را دیده بود دیگر. همین است که هست. قدیمی و بی ریخت . یک موقعی خوب بود. مثل همه خانه های دیگر بود. زیاد توی ذوق نمی زد. ولی ده سالی می شد قدیمی بودنش همه را فراری می داد. همه را به جز آسیه که با ارث پدری اینجا را خریده و جرات تکان خوردن نداشت. ده سال بود هیچ مستاجری نیامده بود این تو بنشیند و هیچ کس هم رغبت نکرده  بود اینجا را بخرد. "زمینش بدقواره است و بر کمی دارد ،  طوری که نمای خوبی برای ساختمان در نمی آید". اینها را بنگاهی سر خیابان گفته بود. چهار پنج سال قبل که آسیه دور و برش را نگاه کرد دید همه خانه ها را دارند می کوبند و می سازند و اگر او و آقا نادری که معلوم نیست کدام گوری رفته به توافق برسند می توانند بدهند یکی اینجا را برایشان بسازند. ولی نه از آقا نادری خبری شد نه از کسی که هوس کند این خانه را بسازد. آسیه دلش را خوش کرد که کی حال اسباب کشی دارد ، یک سال آورگی بکشد و آخرش بیاید توی یک خانه شصت متری؟. بنگاهی گفته بود شش واحد شصت متری  که  فوقش یکی و نصفی به او می رسید.

سه روزه کار را تمام کردند و رفتند. آسیه دو بار دیگر هم برایشان چایی برد و پسر افغانی همچنان به چشمش خوشگل میامد. ولی هیچ کدامشان از مستاجر جدید چیز زیادی نمی دانستند . در را باز گذاشته بودند که رنگ زودتر خشک بشود. آسیه این بار بدون چادر رفت بالا را ببیند. هاج و واج به  دیوارهای زرد و چهارچوبهای سبز  نگاه کرد. توی اتاقها هم سرک کشید. آنجا ها دیگر بدتر بود. سبز و آن یکی هم که لابد یاسی بود دیگر. چه می دانست یاسی چه رنگیست. دور پنجره های هر اتاق هم یک رنگی بود. صورتی تند ، بنفش. خانه را رنگ و وارنگ کرده بودند. " عجب دل خوشی دارد ، لابد خل و چل است". دخترک را دیروز صبح دیده بود که دست در دست شوهرش آمده بود به خانه اش سر بزند  ولی باز هم از چشمی. اصلا نمی فهمید چه شکلی هستند. خواسته بود در را باز کند و به بهانه ای بزند بیرون تا ببنیدشان ولی یک حسی داشت شبیه ترس. همان حسی که نمی گذاشت به چند تادوست قدیمی اش سر بزند یا سراغی از فامیلهای شاهرودیشان بگیرد. تنها کسی که  مرتب می دید آقای باقری ، مستاجر مغازه اش بود.

" شاید خوش اخلاق باشد. اگر افاده ای نباشند یک شب دعوتشان می کنم" .تا پایین پله ها فکر کرد برایشان چه غذایی درست کند و پایین پله ها تصمیم گرفت هم قورمه سیزی درست کند هم زرشک پلو با مرغ. جفتشان را خوب درست می کرد مخصوصا قرمه سبزی را که یک روز تمام وقتش را می گرفت . " لابد بعدش باید برایش توضیح بدهم چطور قرمه سبزیش جا بیفتد . این دخترهای جوان تا بیایند آشپزی یاد بگیرند.... ".  مطمئن بود خودش اگر شوهر کرده بود با همین دسپخت خوبش ، مرد را برای خودش نگه می داشت. تا آمد فکرهای قدیمی اعصاب خوردکن بیاید توی مغزش ، تلویزیون را روشن کرد. تلویزیون نمی گذاشت بی خودی توی فکر بیفتد. همان فکرهایی که تا چهل سالگی دمار از روزگارش درآورد و اعصاب و ریخت و قیافه و همه چیزش را گرفت. وقتی کار از کار گذشت خودش یک جورهایی فهمید چطور از دستشان خلاص شود. شاید هم تاثیر ئایسه شدن بود و خودش کاری نمی کرد. فکرها همان بود ولی دیگر مثل قدیم دیوانه نمی شد از دستشان.

شروع کردند اسباب و اثانیه بیاوردند. خورده خورده می آوردند. خوب بود. صدای تلق و تلوق توی راهرو بلند می شد و آسیه به موقع متوجه آمدنشان می شد. می دوید پشت چشمی و روی پنجه پا بلند می شد. دختر معمولا جلو می افتاد و کارگر یا هرکسی که بود دنبالش  یک تکه  اسباب را می برد بالا. " چقدر خرت و پرت داره. زرنگه می خواد دور و برشو شلوغ کنه بگن جهاز زیاد آورده" از چیز هایی که می آوردند سر در نمی آورد . بیشترشان تیر و تخته بودند. اغلب هم صدای گرومب گرومب و کوبیدن چکش و میخ می آمد. حالا از بس رفت و آمدها طول می کشید پنجه پاهایش درد می گرفت. می رفت می نشست روی صندلی و می مالیدشان و توی یکی از همین مالیدنها بود که زنگ زدند. همیشه زنگ در را که می شنید ناخودآگاه یاد آقای باقری می افتاد و چهارصد هزار تومن پول اجاره ماهیانه.  از چشمی دختر را دید پشت در ایستاده ولی  چیز زیادی از صورتش معلوم نبود.  چادر را نصفه نیمه انداخت روی سرش و در را باز کرد.

نتوانست جلوی ابروهایش را بگیرد که از تعجب نپرند بالا. زنی که آن طرف در ایستاده بود  دست کم چهل سالی داشت و ابروهایش را کلفت تتو کرده بود. " ببخشید حاج خانم مزاحم شدم ، ... ". داشت سرک می کشید توی خانه را ببیند. آسیه هنوز گیج بود و زن داشت با این سرک کشیدن عصبیش می کرد.

" می خواستم نگاهی به حیاط بیندازم. "

" چه پررو" با اینکه حیاطی در کار نبود ، همان یک وجب جایی که بالا سرش آسمان بود برای این ساختمان حکم حیاط را داشت و توی سند متعلق به  خانه آسیه می شد. 

گفت " حیاط مشا نیست ، مال این واحده"

" می دونم. فقط یه نگاه . میشه؟" دستهایش را لاب کرد پشتش و با لبخند خیره شد به صورت آسیه.

انگار چاره ای جز کنار رفتن از سر راه این خانم نداشت  .همینکه رفت کنار ، زن ، دختر ، هرچی که بود پرید و رفت طرف سالنی که حدس می زد آن طرفش حیاط باشد. آسیه  نمی توانست چشم ازش بردارد. یک چیز  زن آزارش می داد. صورتش بود ، حرف زدنش بود ، نگاهش بود ، راه رفتنش بود . احتمالا لباسهای رنگارنگ و دخترانه اش بود  که  حالش را بد می کرد. رفت و نگاهی انداخت به حیاط و زود برگشت. وقتی برمیگشت دستش را گرفته بود به چانه اش و به جلو خیره شده بود. انگار نه انگار آسیه آنجاایستاده و منتظر است او یک توضیحی برای این کارش بدهد. "کفشهایش ، وای کفشهایش . چطور کسی حاضر می شود همچین کفشهایی بپوشد". پاشنه چوبی کلفت با یک عالم بند نارنجی و یک گل درشت توری نوک کفش. داشت می رفت. داشت می رفت و آسیه را یا یک خروار سوال جا می گذاشت. تمام خیالاتش مثل یک پازل هزار تکه از هم پاشیده شده بود. نمی دانست با کی طرف است.  با دست علامتی داد که معنیش لابد خداحافظی یا تشکر بود و همانموقع کسی از  بالا پرسید " چی شد ، بگم ریل ببندد؟"  و زن داد زد " نه. کوچیکه ، پلان خارجی حذف"

آسیه در را بست و پشتش ایستاد. تازه عروس ذهنش رفته بود و زنی جاافتاده و سرخوش جایش را گرفته بود. تمام آن چیزی که او نمی توانست باشد. سلانه سلانه رفت یک چیزی پیدا کند بخورد اما نه هر چیزی. دلش یک چیز شیرین می خواست. یک چیز خیلی شیرین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:41  توسط یک نفر   |